X
تبلیغات
هم از آفتاب

هم از آفتاب

چو رسول آفتابم به طریق ترجمانی ******** پنهان از او بپرسم به شما جواب گویم

كوچ ...

به اميد ياري خداوند متعال و با آرزوي همراهي شما خوانندگان عزيزم، از بلاگفاي عزيز خداحافظي كرده و به سيستم بلاگ بيان كوچ مي‌كنم ... .

همچون هميشه، منتظر مقدم مبارك و نقد بزرگوارانه‌تان هستم.

Aftab.blog.ir


از عزيزاني كه حقير را قابل دانسته و وبلاگم را لينك كرده‌اند درخواست مي‌كنم آدرس لينك را به آدرس فوق اصلاح فرمايند.

ضمناً ممنون مي‌شوم اگر نظراتتان را زين پس در خانه‌ي جديد مرقوم فرماييد.

اجرتان با حضرت آفتاب ...

التماس دعا

ميرمحمد


برچسب‌ها: كوچ
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مهر 1391ساعت 10:58  توسط ميرمحمّد 

دعوت

سلام

با مطلب جدیدی با عنوان «دخل و خرج» در وبلاگ تازه‌ام منتظرتان هستم ... . بزرگواری می‌فرمایید اگر همچون همیشه دقیق بخوانید و خطاهایم را گوشزد فرمایید ... .

التماس دعا


برچسب‌ها: دعوت
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1391ساعت 14:53  توسط ميرمحمّد 

نظرسنجی

بلاگفا، آشناترین رفیق نازنین بی رنگ و ریای وبلاگ نویسان است! همان دوست صمیمی صاف و ساده ای که خیلی ها با آن شروع کردند و بعد به خیلی جاهای دیگر دست انداختند!
به شدّت محبوب و پرطرفدار است و دلیل آن شاید سادگی کاربری و فراوانی کدها و افزونه های مربوط به آن در فضای مجازی است. به هر حال، به نظرم به دلیل همین اطمینان از پرطرفداری، گرداننده ی عزیز آن لازم ندانسته خیلی به امکاناتش بیفزاید! خاطرش جمع است که با همین امکانات محدود، مشتری پسند است، پس چه لزومی دارد صرف هزینه و حوصله بیشتر؟!
به هر حال، گاهی وسوسه ای به سراغ آدم می آید! وسوسه ی مهاجرت! و مدّتی است ذهن شاگرد کوچکتان، درگیر انتخاب است، ماندن، یا رفتن ... و اگر رفتن، به کجا؟! سرویسهای دیگر وبلاگ رایگان یا خرید دامنه و وردپرس و بقیه ماجرا یا گزینه های دیگر ...؟
تا این که استاد بزرگوارم، جناب آقای مسیح کردستانی که همیشه به این بنده ی حقیر لطف داشته اند، در این مورد، پیشنهاد بسیار جالبی فرمودند. نمی دانم خبر دارید یا نه؟ سرویس جدیدی برای وبلاگ راه اندازی شده به نام بلاگ دات آی آر (blog.ir) که امکانات فوق العاده جالب و جامعی دارد؛ خیلی از کاستیهای بلاگفا را برطرف کرده و از بقیه سرویسها هم حتی یک سر و گردن بالاتر است.
با پایتون نوشته شده، فضای اختصاصی برای عکس ها و فایل ها دارد، نمایش آگهی در بلاگ اجباری نیست، آمار پیشرفته بازدیدکنندگان برای هر پست وبلاگ و امکان رای گیری و نظرسنجی دارد و ... . اینها بخشی از امکاناتی است که معرفی کرده.
همه اینها، مقدمه ای طولانی بود برای این خواهش! که محبّت کنید و بازدیدی بفرمایید از این صفحه:
و نظراتتان را همینجا (نه آنجا!) بفرمایید.
چند سوال دارم: آیا صلاح است این مهاجرت؟ امکاناتش را چگونه می بینید؟ و سوال اساسی تر آن که در مورد آدرس، چه صلاح می دانید؟ همان GholameAftab.ir یا HamAzAftab.ir یا ir.MirMohammad یا ...؟ ممنون می شوم اگر در حقم لطف کنید و اسمی هم که در آدرس باید باشد را پیشنهاد بدهید ... .
بی صبرانه منتظر یاری و همفکری شما اساتید بزرگوارم هستم و احتمالا تا تعیین تکلیف، چیزی نمی نویسم.
اجرتان با حضرت آفتاب ... . یا حق!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر 1391ساعت 21:20  توسط ميرمحمّد  | 

آخر دنيا

شنيده‌ايد ماجراهاي سال 2012 را؟

مي‌گويند يك دوره‌ي دو هزار ساله كه از ميلاد مسيح عليه السلام گذشت، و يا يك دوره‌ي 5125 ساله از تقويم مايا، و به عبارتي سال 3737 گاه‌شماري ايران باستان، دنيا به آخر مي‌رسد!

مي‌گويند قواي خير و شر، عقل و جهل، نور و ظلمت به هم مي‌آميزند و دنيا به آخر مي‌رسد!

مي‌گويند 21 دسامبر امسال -كه بشود اوّل دي- رستاخيزي مي‌شود، آسمان به زمين مي‌آيد و زمين به آسمان مي‌رود و دنيا به آخر مي‌رسد!

مي‌گويند در اين سال نحس، صبر خدا از تبه‌كاري بشر تمام مي‌شود و تومار اين موجود بي‌وجود را در هم مي‌پيچد ... و دنيا به آخر مي‌رسد!

آري! بي‌تاب و مضطرب و پريشان، مي‌گويند دنيا به آخر مي‌رسد ... .

و ما، خيلي آرام و مطمئن و اميدوار، آرزو مي‌كنيم كه به آخر برسد!

چون دنياي آنهاست! و پايان دنياي آنان، آغاز دنياي ما خواهد بود ... .


تتمّه: تقويم را كه نگاه مي‌كردم، ديدم آن تاريخي كه گفته‌اند مصادف با جمعه است ... مي‌شود آيا ...؟



چند روزي ننوشتم، و مدام شرمنده‌ي بزرگواران مهرباني بودم كه سر مي‌زدند و با كمال لطف (خيلي بيش از لياقتم) جوياي حالم بودند ... باز هم چشمان نازنينتان را خواهم آزرد، اگر خدا بخواهد ... . دعايم كنيد!

سايت گرامي صراط، همچون هميشه به حقير لطف داشته ... .

برچسب‌ها: دل‌نوشت
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1391ساعت 23:42  توسط ميرمحمّد  | 

سايه‌ي همسايه ...

همسايه‌ي مهربان و باصفا، گوشه دنجي در خانه‌اش، روي زمين خدا نشسته و با ميهمان عزيزش، غرق گفت و گو است. ساده، خاكي، خالص و بي‌ريا ... به بهانه تولّدش جشن گرفته‌ايم [و البتّه بيشتر به كام خودمان!] پر هياهو و پر سر و صدا ... نميدانم قلب خدايي و ساده‌پسندش با ما و كارهايمان "حال" مي‌كند يا نه، ولي آنقدر آقاست و نظربلند، كه به همه‌ي ما لبخند مي‌زند و باز رويش را به طرف آن ميهمان نازنينش مي‌كند و باز هم  گل مي‌گويند و گل مي‌شنوند ... .
همسايه‌ي نازنين، آنقدر گران‌قدر و والامرتبه است كه بايد شرممان بيايد در حضورش خطايي كنيم، ولي ما آن قدر پررو هستيم كه نه تنها شرم نمي‌كنيم، بلكه خطايمان را هم خطا نمي‌دانيم ... !

همسايه‌ي باحال ما، خيلي لوتي و بامرام است! حتّي همين امروز و امشب هم كه تولّدش است، حواسم را جمع نمي‌كنم و مدام نامردي و بي‌صفتي مي‌كنم، ولي او مروّت دارد و سر سياه زمستان كه به خاك تيره بنشينم از فلاكت و بي‌قدري‌ام، باز هم مردانه هوايم را دارد و حتّي بي‌دعوت، به خانه‌ام مي‌آيد و روشني و گرما مي‌آورد ... .

********

اين شبها كه آقا ميهمان زياد دارد، از فاصله‌اي خيابان را بر خودروها مي‌بندند. ده پانزده‌ دقيقه‌اي بايد پياده بروم تا برسم به حرم و زيارتش كنم، و زير لب چقدر غر مي‌زنم و البتّه چقدر به خودم وعده‌ها مي‌دهم و با خودم فكر مي‌كنم كه وقتي رسيدم، دست به سينه گذاشتم و سلام دادم، چشم در چشم گنبد و بارگاه آقا، خيلي زود اجرم را بطلبم!
...
و تا برسم و همان صحنه‌ي كذايي سلام دادن، يك چيزي شبيه برق تمام بدنم را مور مور مي‌كند و موهايم سيخ مي‌شود ... نفري كه چند قدم از من جلوتر است، با پاي كوتاه‌ترش، پاي بلندتر را به زمين مي‌كشد و هردوپا بدون كفش ... و حتّي تعارف "ويلچر" خادم را هم پس مي‌زند ...
و خيلي بايد سياه و سنگ باشم، اگر نبارم ... آن لحظه‌اي كه روي شالي كه به گردنش انداخته، اين جمله را مي‌بينم: "كاروان زائرين پياده امام رضا عليه السلام - قوچان"

********

آي! همسايه‌ها! خوب همسايه‌اي داريم! نياز به معرّفي و تبليغ ندارد! فقط جهت اطّلاع مي‌گويم كه هروقت شكست عشقي خورديد و واقعاً از همه‌ همه همه نااميد شديد، هروقت مريضتان را همه جواب كردند ، هروقت قرض و قوله تا خرخره‌تان رسيد و دستتان از همه جا كوتاه شد، هروقت چشمه‌هاي اميدتان خشك شد و و خلاصه هروقت به بن‌بست رسيديد، برويد زير سايه‌ي اين همسايه و فقط يك سلام بكنيد ... . "اينجا براي عشق شروعي مجدّد است ... "
فقط يادتان باشد، آن روزي هم كه كشتي زندگي‌تان، بر ساحل امن و سلامت بود هم گاهي به يادش باشيد ... .

********

هميشه از تعابير اغراق‌آميز در مورد ائمّه عليهم السّلام گريزان بوده‌ام و با تشبيهات نامناسب در مورد "خلق‌ الله" هم ميانه‌اي ندارم، ولي نمي‌دانم اخلاص مرحوم شيخ عبّاس قمي رحمه الله چه نمكي به اين شعر داده (قسمت زيارات امام رضا عليه‌السلام در مفاتيح آورده است) كه هروقت زيارت مي‌روم، بخواهم يا نخواهم زمزمه‌ام مي‌شود و ... :

شاها چو تو را سگي ببايد               گر من بُوَم آن سگ تو شايد
هستم سگكي ز حبس جسته          بر شاخ گل هوات بسته
خود را به خودي كشيده از جُل          افكنده به پيش تو سر ذُل
افكن نظري بر اين سگ خويش          سنگم مزن و مرانم از پيش ...

دعا كنيد بيفكند نظر را و نه سنگ را بر اين همسايه‌ي ناخلف نااهل ...

********
"ثبت نام خادمي" را يادتان هست؟ آنجا عرض كردم و اينجا هم دوباره، كه حرم فقط اينجا و اين شهر نيست ... حرم، قلب شماست وقتي چشمتان به يادش تر مي‌شود ... . شك نكنيد!
پس شما از من "همسايه" هم "همسايه‌تر" هستيد ... خيالتان تخت!

********

هنوز هم يك عالَم نوشتنم مي‌آيد به عشق آن مهربان! ولي خيلي سرتان را به درد آوردم!
فردا هم، خواهم نوشت، اگر آقا روزي‌ام كند ... .


برچسب‌ها: دل‌نوشت
+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1391ساعت 0:51  توسط ميرمحمّد  | 

آن مرد ... اين خاك ...

خيلي سال پيش از امروز، مثل چنين روزهايي، ديوانه‌اي دَدمنش، كه از خيلي وقت پيش چنگ و دندان نشان مي‌داد، هواي دست‌درازي به خانه‌ي همسايه به سرش زد ... و با خيال كودكانه ناپخته‌ي چنگ انداختن به دامنه‌ي دماوند، عربده كشيد و پنجه در خاك پاك انداخت ... .

و امّا همسايه، يك مرد داشت ... يك شير پير ... يكي كه پُشت در پُشتش، بر مي‌گشت به ابرمردي تكرارنشدني ...

شير پير، شيربچه‌هاي دلاورش را به پيشواز آن ديوانه فرستاد! شيربچه‌هايي پيل‌افكن كه پنجه‌ي ديوان زيادي را شكسته بودند ...

شيربچه‌ها، گوش به دهان پير، رزميدند و خروشيدند، تا دودمان ديو را به باد دادند! تا ديوان ديگر را هم درس دادند! درس فراموش‌نشدني پروا و پرهيز از دست‌اندازي به خاك پاك ...

آسان نبود! ديو، با عربده مستانه‌اش، همه‌ي ديوها را خبر كرده بود، و شيربچه‌ها فقط بابايشان را داشتند و خدايشان را ... و براي همين، خون دلها خوردند، داغ‌ها ديدند، گرده‌ها به خنجرهاي دوستان دريده شد و گردنها به زير دشنه دشمنان رفت ... ولي ميان خون، از پاي فتاده و سرنگون، و البتّه سرفراز و سربلند، تا عمق سينه‌ي پر كينه‌ي ديو را خراشيدند ... و ديو با شاخ و چنگال شكسته، به سياهي خود نشست ... وامانده‌تر و سيه‌روي‌تر از هميشه ... .

***

پير، پس از راندن ديو، چشمان پاكش را بست، براي هميشه ... با دلي آرام، آرامتر از هميشه ...

و شيربچه‌ها، مرام پير را در دليرمرد ديگري جُستند و به گردش حلقه زدند ... و جنگ تمام نشد، هرگز تمام نشد ... فقط، رنگ و بوي دود و خون و باروت و خاك داغ، جايش را به بو و رنگ ديگري داد ...

***

خيلي سال بعد از آن روزگار رزم جانانه‌ي شيران و راندن ديوان، يعني چيزي در حوالي همين امروز و در روزگار طلايي سرزمين امن ايمان، گند بي‌حرمتي از جانب شيطانك‌هايي آمد ... بي‌حرمتي به دردانه‌ي هستي، آن ابرمرد تكرارنشدني ...

و عجيب آن كه، از آن جانب ديگر، دنباله‌ي آخرالزّماني سامري، ديوي از تبار ننگ اشكنازي، دوباره عربده‌ به سر انداخته و چنگ نشان مي‌دهد و دندان!!! و همه‌ي آن‌ها و اين‌ها گمانم فراموش كرده‌اند آن درسشان را ... .

***

و خيلي سال بعدتر، فرزندانمان خواهند خواند مثنوي‌هاي غرور و افتخار را ... كه شيربچه‌هاي آخر دنيا، خوب وفا كردند به آيينشان و به خاكشان:

شيطان، با تمام هيمنه و هيبتش، با همه‌ي آدمكها و صورتك‌ها و مترسك‌هايش، به خاك پاك شيران گوشه‌ي چشم انداخت ... و طمع كرد به دامنه‌ي دماوند ... . و شيربچه‌ها -ققنوس وار- از خاك گلدان‌هاي ترك‌خورده لب پنجره‌ تاريخ، بر آمدند و به ياري زاده‌ي ديگر آن ابرمرد تكرارنشدني شتافتند و آن لكّه‌ي ناپاك را از كنعان و سينا و ادوم، پاك كردند ... .

***

و پس از آن، زياد نخواهد پاييد، برآمدن آفتاب ... خواهد آمد ... و مي‌دانيم كه خواهد آمد‌ و به همين باور: "دل به پاييز نسپرده‌ايم ..."




تتمّه:        کِی پرچم مقدّس دارالخلافه را         ...      برقلّه‌ی رفیع دماوند می‌زنی

               بعد از زیارت نجف و طوس و کــــربلا   ...      حتماً سری به فکّه و اروند می‌زنی

               با اشک دیده، آب به قبر مطهّر ِ         ...      آنان که کشتگان فراقند می‌زنی


تذكّر: هرچه داريم، از بركت آن پير و فرزندانش است ... غبار راهشان، توتياي چشمانمان ...

و راهشان، راهمان ... إن‌ شاء الله ...

تنبيه: تهديدمان مي‌كنند! و ما: ماييم و نواي بي‌نوايي  ... بسم الله اگر حريف مايي!

تكمله: صلواتتان، نور ديگري مي‌فرستد، به آرام‌گاه قيصر شعر پارسي، "امين پور" ...


برچسب‌ها: دل‌نوشت
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1391ساعت 23:40  توسط ميرمحمّد  | 

پراكنده‌ها (5)

صفر: قبل از اين كه چشمان عزيزتان را به اين مطلب رنجه كنيد، تقاضا مي‌كنم اين را (كه همزمان با نوشتن اين پُست گوش مي‌كنم و حالم را خوب كرده) دانلود كنيد و همزمان با شنيدنش، مطلبم را بخوانيد! اميد كه به شما هم حال خوش بدهد!

يك: آمدن مهرماه امسال، هم‌زمان شده با ايّام ميلاد بانوي "ماه" و حضرت "مهر" ... آن خواهر و برادر نازنين را مي‌گويم كه جادّه‌ي هزار كيلومتري‌ بين قم و مشهدشان، شاهرگ عاشقي ايرانيان است ... . قدمشان مبارك و اميد كه قدردان حضور مباركشان در اين خاك پاك باشيم ... .

دو: نود و يك هم به نيمه رسيد و در نيمه‌ي گذشته، تلخ و شيرين بسياري اتّفاق افتاد؛ شيريني‌هايي همچون رمضان مردادي باصفا، رؤياهاي طلايي المپيك و پارالمپيك و ... و تلخي‌هايي كه شايد بزرگترين‌شان ظلمي‌ كه به امّت پيامبر رحمت در كشورهاي مختلف رفت، بود و زلزله قلب ايران، آذربايجان و اين آخري توهين به حضرت رسول اعظم صلّي الله عليه و آله و سلّم ... .

در تلخي‌ها هم‌زخميم ... و خداي را سپاس كه مردم سرزمينم، اين قبيله جوانمرد، بامرام‌ترين مردمان هستند و به گرمي دستان آذري‌هاي نازنين را گرفتند، امشب هم در چهلمين روز آن مصيبت، از اخبار شنيدم كه اوّلين واحد مسكوني بازسازي شده  زلزله‌زدگان تحويلشان شده، خداي را سپاس ... .

سه: در مورد توهين به رحمةٌ للعالمين، نكته‌اي را خيلي وقت است مي‌خواهم بگويم. وقتي در خيابان با دعوايي مواجه مي‌شويم كه احياناً طرفين بددهان و بي‌ادب باشند، هم خودمان و هم عزيزانمان را از آن معركه دور مي‌كنيم كه مبادا گند فحش و اهانت، گوش و دلمان را بيازارد ... . در مورد توهين به پيامبر نازنين هم، دوستان من! همين اطّلاع اجمالي از توهين به آن بهترين آدميان كافي است براي شوريدن و سوختن و سوزاندن ... شما را به خدا پي‌گير اين كه "چي بوده و چه گفته و دانلود فيلم و ..." نباشيد! باور بفرماييد گاهي شنيدن "توهين" به نازنين هستي، گناهي دارد به اندازه‌ي توهين كردن، همچنان كه غيبت كننده و غيبت شونده در گناه شريك و سهيمند ... .

چهار: ماجراي توهين اخير، شايد توطئه‌اي بود كه حواسمان را از آن رنجي كه برادرانمان مي‌برند غافل كند ... . فراموششان نكنيم كه اگر وجود نازنين پيامبر مكرّم الآن در ميانمان بود [كه هست البتّه] بي‌خيال توهين به خودش مي‌شد و مي‌گفت به كمك فرزندانم بشتابيد ... .

پنج: شوق و ذوق كودكان و نوجوانان عزيز را كه مي‌بينم براي آمدن بهار تعليم و تربيت، چيزي در سينه‌ام مي‌شكفد از آن روزگار دور و ممنونشان هستم كه با خنده‌هايشان و بوي خوب كيف و كتاب تازه‌شان، شادي را به مهماني دل من مي‌آورند ... . از خداي مهربان پيروزي و تندرستي‌شان را آرزومندم ... .

شش: ديروز، سالروز تولّد همسفر زندگي‌ام بود، آمدنش به خودم مبارك باد ... .

هفت: جمعه‌ي ديگري هم غروب شد و نيامدي ... .


برچسب‌ها: دل‌نوشت
+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1391ساعت 23:19  توسط ميرمحمّد  | 

هو الرزّاق

از سراي مرتضوي (پنجراه) اسباب‌بازي‌هاي پلاستيكي ارزان و جعبه‌هاي شانسي مي‌خريدم و توي محلّه خودمان مي‌فروختم! كنار خيابان و روي يك جعبه‌ي چوبي! و گاهي فرفره‌هاي كاغذي كه با كاغذهاي رنگي و لوخ (همان چوب حصير) مي‌ساختم هم!

از پاساژ قائم (ميدان هفده شهريور) كه آن زمان بورس تنقّلات (چيپس و پفك و شكلات و ...) بود، هَله هوله مي‌خريدم و به همان شيوه‌ي فوق الذّكر مي‌فروختم! گاهي هم از همانجا پودر نارگيل كيلويي مي‌خريدم و با شكر مخلوط مي‌كردم و با تكّه‌اي ني، در داخل نايلون كوچكي بسته‌بندي مي‌كردم (درب نايلون را با شعله‌ي شمع مي‌چسباندم) و نمي‌دانيد چه خوش بفروش بود! تخمه و شاه‌دانه و نقل هم هكذا!

دستي در توليد هم داشتم! مي‌رفتم توي صف شير، چند مرتبه! تا اين كه چند پاكت شير مي‌خريدم! مادرجان مهربان، با شكر و زعفران مي‌آميختشان و در قالبهاي كوچك يخدان، "آلاسكا" يا همان "بستني يخي" مي‌بست و بعد داخل كلمن و باز هم دست‌فروشي!

"فالي" را يادتان هست؟ شيريني زولبيامانند و پيچ در پيچ (شبيه اين تقريباً!) كه يك سيني آن را بيست تومان مي‌خريدم و مشتري‌ها پنج ريال و يا يك تومان مي‌دادند و سرش را مي‌گرفتند و بلند مي‌كردند، هرچه كه به دست مي‌آمد و جدا مي‌شد، مال مشتري بود! با اين تفاوت كه خيلي از هم‌صنفي‌هايم (!) كم فروشي مي‌كردند و براي اين كه فالي كمتري نصيب مشتري بشود، جاي جاي آن را يواشكي با سوزن سوراخ مي‌كردند تا موقعي كه مشتري فالي را بلند كند، تكّه‌ي كوچكتري نصيبش شود! امّا اين رفيق شفيقتان (!) اگر مي‌ديد كسي كمتر از معمول برده، خودش يك تكّه مي‌كَند و تقديم مي‌كرد! از آن خنده‌دارتر اين كه وقتي بيست و پنج تومان كاسب مي‌شدم (پنج تومان بيشتر از مايه)، بقيه را خودم مي‌خوردم!!! آخر مادرجان گفته بود كه سود بيشتر از آن پنج تومان حرام است! همان موقع‌ها، بهداشت و شهرداري به توليد و توزيع كنندگان فالي گير دادند و بساط فالي فروشي از كوچه‌هاي پُر بچه جمع شد! براي هميشه!

پدر مهربانم خيّاطي داشت، توي مغازه‌اش خرده‌كاري‌هاي خيّاطي را انجام مي‌دادم، دوختن دكمه و جادكمه، راسته كردن بندك كمربند، باز كردن درز لباسهايي كه شاگردانش به اشتباه دوخته بودند و ... . و گمانم دستمزدي مي‌گرفتم! چنين ناخلفي بودم من!

و اينها بود تا كلاس پنجم ابتدايي! دوران راهنمايي، تابستانها به يك فروشگاه لوازم منزل مي‌رفتم؛ سخت بود! يك پسر ده يازده ساله و باركشي اجاق گاز و بخاري و كارتنهاي بسته‌بندي شده سرويس استيل و چيني و ... . صاحب مغازه معلّم هم بود، و دستمزدش خوب يادم مانده! هفته‌اي دويست و پنجاه تومان! تمام آن سه تابستان! (تورم آن زمانها اختراع نشده بود!)

تابستان اوّل دبيرستان، وضعيتم بهتر شد! يك مغازه سوغاتي و اجناس زوّاري نزديك حرم مطهر، كه دستمزدش روزي دويست و پنجاه تومان بود (خيلي خوش به حالم شده بود!) كارش سبكتر بود، ولي مشتري و فعّاليّت خيلي بيشتر! تا اواخر دبيرستان آنجا بودم؛ بعدش آنجا تبديل شد به آبميوه‌فروشي و چون ديگر اين كار را خوش نداشتم، به "شاگردي كتابفروشي" در يك كتابفروشي در همان حوالي تغيير شغل دادم! كاري كه مدّتها آرزويش را داشتم! يادم هست كه ظهرها كه صاحب مغازه تعطيل مي‌كرد و مي‌رفت تا عصر، خودم را در مغازه قفل شده حبس مي‌كردم و غرق مي‌شدم در كتاب!

بعد از دبيرستان، با "بازار" خداحافظي كردم! پياده كردن نوارهاي منابع شنيداري كتابخانه بر روي كاغذ، ويراستاري، ترجمه، عكّاسي پرسنلي، فتوشاپ‌كاري (!)، تايپ، نوشتن نامه عاشقانه براي دوستاني كه مي‌خواستند براي همسرشان عشق‌ بتركانند (!)، صحّافي، تكثير سي دي، نوشتن تحقيق سفارشي (!)، اپراتوري تلفنخانه، طرّاحي جدول (!)، برق‌كشي، معرّق و ... كارهايي بود كه بعد از دبيرستان با آنها پول در مي‌آوردم! و موافقم با نظر شما كه بعضي‌هايشان خيلي شرافتمندانه نبوده!

حالا هم كه در خدمت شما وبلاگ خط‌خطي مي‌كنم و گرفتار بيست و چند جوجه‌ي مرغ‌نشده (!) هستم و دو سه جايي چيزهايي به اسم درس در گوش خلق‌الله مي‌خوانم و از خودم راهنمايي و مشاوره در مي‌آورم و ساير مشاغل صادق و كاذب ديگر!

يك چنين ابوالمشاغلي* بوده‌ايم ما!



* مرحوم نادر ابراهيمي، كتابي دارند به نام "ابوالمشاغل" كه سرگذشت‌نامه‌شان است. بخوانيدش!

** اگر "حال" و "دل" كار كردن داشته باشيم، كار زياد است! بي‌كار نمي‌مانيم!

*** زندگي با درآمد خوب و پول فراوان نمي‌چرخد، با پول "بابركت" مي‌چرخد، حتّي اگر كم ... دعا كنيد رزق همه‌مان حلال باشد ... .


برچسب‌ها: دل‌نوشت, خاطرات
+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1391ساعت 13:13  توسط ميرمحمّد  | 

عادت استخاره

استخاره مي‌گيريم! يا خودمان، يا با مراجعه به عالم و روحاني محل! راحت‌ترين راه براي تصميم‌گيري، و بهترين بهانه براي شانه خالي كردن از مسئوليّت عواقب ناجور احتمالي تصميممان!

استخاره مي‌گيريم! گاه و بيگاه، براي تصميم‌هاي ريز و درشت زندگي‌مان! و خيلي آسان به تصميم مي‌رسيم! و وقتي به اين راحتي مي‌توانيم مشكلمان را حل (!) كنيم، چه مرضي داريم كه قند خونمان را خرج سلّولهاي مغز چروكيده‌مان كنيم؟!

***

بزرگترين نعمتي كه خدا به آدمي‌زاد داده، و تنها فرقش با جماعت "ديو و دد"، همين "عقل" آكبندي است كه ما داريم! و جالب است نحوه‌ي استفاده‌مان از اين سرمايه‌ي دست‌نخورده:

اگر بخواهيم كفش و جورابي بخريم، بخواهيم گوشي همراه مناسبي انتخاب كنيم، از منوي رستوران، غذايي متناسب با رژيممان (!) بگزينيم، قطعاً به عقلمان مراجعه مي‌كنيم! و آن نشد و راهي نداد، به مشورت و تحقيق متوسّل مي‌شويم!

امّا اگر پاي تصميم مهم‌تري در ميان باشد، مثل خريد منزل يا خودرو، انتخاب رشته، و از همه مهمتر، ازدواج، ديگر عقل تعطيل! و سرراست‌ترين راه، استخاره است! انگار مي‌ترسيم شيشه‌ نازك تنهايي "عقلمان" ترك بردارد!

***

بزرگانمان فرموده‌اند براي امور مهم "استخاره" كنيد! و استخاره (مصدر باب استفعال از ريشه خير) به معناي طلب خير است. يعني قبل از انجام آن كار، از خداي مهربان بخواهيد كه در آن كار، خير و خوشي قرار بدهد، خيلي راحت به همين زبان مادري، بگوييد: "از رحمت الهي طلب خير و سعادت مي‌كنم" و يا اگر خواستيد به عربي دعا كنيد: "أَسْتَخیرُاللّهَ بِرَحْمَتِهِ" و چه زيباتر كه اين را در سجده از خدا بخواهيد.

اينطوري، كاري كه مي‌خواهيم انجام بدهيم، از همان اوّل رنگ و بوي خدايي مي‌گيرد و خداي بزرگ هم هوايمان را خواهد داشت ... .

***

گاهي از استخاره، توقّع داريم كه غيب بگويد يا از آينده خبر بدهد يا عواقب كار را نشان بدهد. استخاره چنين كاركردي ندارد! فال‌گيري كه نيست! جادو و پيشگويي هم نيست! استخاره، فقط براي گرفتن تصميم براي انجام دادن يكي از دو كار است، همين!

***

حالا برويم سر اصل مطلب! همان استخاره‌ي رايج با همان اصطلاح شايع آن كه مشهور شده؛ همان كه مي‌گوييم "مشورت با خداوند".

وقتي براي تصميم‌گيري در مورد امر مهمّي دچار ترديد و دودلي مي‌شويم، اوّل از همه بايد از آن بزرگترين نعمت الهي -عقل- استفاده كنيم. خداوند بارها در كتابش به ما تشر زده كه "أفلا تعقلون...: چرا از عقلتان استفاده نمي‌كنيد؟" همين بس نيست براي به فكر افتادنمان؟! واقعاً عقل را به كار بيندازيم و ببينيم آيا دين و دانش، براي اين مسأله، راه حلّي دارد يا نه؟ اصلاً اين كاري كه مي‌خواهيم انجام بدهيم، پسنديده‌ي پروردگار هست يا نه؟ با خرد و منطق جور در مي‌آيد يا نه؟

اگر با چراغ عقل نتوانستيم راه را پيدا كنيم، در مرحله‌ي بعد، بهترين ابزار تصميم‌گيري مشورت است. "همه‌چيز را همگان دانند ..." و "هر سري يك عقلي دارد ..." فرد يا افرادي آگاه، دلسوز، خيرخواه و بي‌طرف، بهترين ياور ما در تصميم‌گيري هستند.

بديهي است اگر با فكر و يا مشورت به تصميم رسيديم، ديگر جايي براي استخاره نمي‌ماند؛ اگر در مورد كاري كه مي‌خواهيد بكنيد فكر كرده‌ايد و آن را بدون اشكال عقلي و شرعي ديديد، ديگر ترديد نكنيد و با توكّل به خدا به پيش برويد؛ مطمئن باشيد خواست خدا هم همان است و ديگر "استخاره" و "مشورت با خداوند" معنايي ندارد!

حالا فرض مي‌كنيم واقعاً عقل و مشورت راه به جايي نبُرد و واقعاً همچنان بر سر دو راهي مانديم. يعني با فكر و مشورت به اين نتيجه رسيديم كه واقعاً هر دو راه و هر دو تصميم كاملاً خوب هستند و كاملاً مساوي! (اين حالت خيلي خيلي بعيد است! دقّت كنيد: هر دو راه در درجه‌ي مساوي از خوب بودن هستند! يعني مثلاً آن دو خواستگار، هر دو در همه‌ي جهات كاملاً‌ همسانند كه در اين مورد خاص اصلاً امكان ندارد!) اينجاست كه خداي مهربان چاره استخاره را براي رفع تحيّر و سردرگمي پيش پايمان گذاشته. از خوب بودن هر دو طرف مطمئن هستيم، استخاره دلمان را براي گزيدن يك كدام محكم مي‌كند، و انتخابمان را انجام مي‌دهيم و خلاص!

با همه‌ي اين اوصاف، حتّي اگر بعد از استخاره، به تصميم ديگري مبتني بر عقل و مشورت رسيديم، مي‌توانيم به آن عمل كنيم، عمل به استخاره واجب نيست!

پس:

+ استخاره، در مورد چيزهايي كه گناه بودنشان واضح است، معنايي ندارد! با خداوند مشورت كنيم كه آيا خلاف نظرش عمل كنيم يا نه! خنده‌دار نيست؟!

+ استخاره (مشورت با خدا) فقط و فقط در جايي كاربرد دارد كه واقعاً با عقل و مشورت به جايي نرسيم. اين كه "تصميممان را گرفته‌ايم، حالا براي تيمّن و تبرّك مي‌خواهيم استخاره كنيم" يك بازي است! بازي خطرناك! چون ممكن است استخاره بد بيايد و دلمان را نسبت به انجام آن كار خوب، سرد كند.

+ استاد بزرگوار عارف و اهل معنايي  مي‌فرمود: "هشتاد سال از خدا عمر گرفته‌ام، و هنوز حتّي هشت مرتبه هم براي امور زندگي‌ام استخاره نگرفته‌ام!" بپرهيزيم از عادت وسواس‌گونه به استخاره!

+ و در آخر، اگر واقعاً نياز پيدا كرديد به استخاره، بهترين استخاره آن است كه خودتان انجام بدهيد ... گرچه مراجعه به بزرگان اهل دل و اهل معرفت خيلي خوب است، ولي براي "مشورت با خدا" در آن موقعيّت خاص، خودتان با او خلوت كنيد، بي‌واسطه ...

نمي‌دانيد چگونه؟ به آنجا مراجعه كنيد! خير پيش!


صراط عزيز، باز هم لطف داشته ... .



برچسب‌ها: احكام, مشاوره
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1391ساعت 20:58  توسط ميرمحمّد  | 

ماه دختر


ماه دختر!

اي سراسيمه رسيده از سفر ...

ميوه‌ي قلب پدر ...

قلب اين خاك اهورايي، براي تو، سراي تو ...


ماه دختر!

نور چشمان برادر ...

اي زلال رحمت حق، بر كوير داغ و گلهاي ترنجيده ...

نوبهار شاد و سبز، در تموز سرخ‌فام ريگهاي تفتيده ...

چشمه شيرين كوثر، جاي پاي تو ...


ماه دختر!

مهر خاور، آن ابرمرد دلاور،  آن برادر ...

بي‌تو تنها بود، در اين خاك بي‌سامان ...

و تو ...

شيداي برادر ...

آمدي ... خوش!

ساحل دلهاي دريايي، شهر قم، خاك پاي تو ...


ماه دختر!

مهربان دختر!

آمدي تا حضرت "مهر" ...

آمدي تا "مهر"بان باشي ... پاسبان "مهر" ...

صد هزاران جان فداي مقدمت بانو!

سينه‌هامان، داغ از سوز فراق و عاشقيِ ديرپاي تو ...


ماه دختر!

اي چراغ روشن شبهاي بي نور و ستاره ...

اي ماه! اي آگاه!

آشنا با ناله‌هاي "إشفعي لي ..."

پس هماني را كه داني كن ... عند الله ...

اي مهربان بانوي ايران! جان جهان بادا فداي تو ...




قبولم مي‌كني بانو ...؟



برچسب‌ها: دل‌نوشت
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1391ساعت 22:9  توسط ميرمحمّد  | 

پراكنده‌ها (4)

1. در راستاي "عطربازي"مان، صبح امروز با "دانهيل قهوه‌اي" عزيز هم‌نفس شديم و اوّل هفته‌مان را با يك عالمه حسّ خوب شروع كرديم! در اتوبوس كه بحمدلله اتّفاق خاصّي نيفتاد! ولي به محض پياده شدن از اتوبوس، چند قدمي كه راه رفتم، بانوي ميانسال عربي (و يا بانوي عرب ميانسالي!) از پشت سر قدمشان را به قدم حقير رساندند و شيشه‌ي عطر نصفه‌اي را به زور اهدا فرمودند و ما را با انبوهي حيرت و شگفتي تنها گذاشتند! بويش كه كردم، همان رايحه ليموي مورد علاقه خودشان را حس كردم! عطر "سيترون" است گويا و البتّه قدري كهنه! حالا از صبح دارم فكر مي‌كنم كه اين بنده خدا اگر وبلاگ‌نويس باشد، امشب اينطوري مطلب مي‌زند كه:

صبح امروز، از كنار آقايي مي‌گذشتم كه بوي خوبي مي‌داد! از بس بويش خوب بود، ترسيدم چشم بخورد! فلذا شيشه عطر گنديده‌ام را به ايشان دادم كه بوي گند بگيرد و خداي نكرده طوريش نشود ...!

و يا اين كه:

صبح امروز، از كنار آقايي مي‌گذشتم كه بوي گندي مي‌داد! از بس بدبو بود، در حقّش مادري (خواهري؟! رفاقت؟! بوووووق؟!) كردم و شيشه عطر نازنينم را به وي اعطا فرمودم! باشد كه آگاه شود به خطاي خويش!

قدرنشناس نيستم و همين‌جا صميمانه ازشان تشكّر مي‌كنم، ولي قضاوت در مورد پُست جديد وبلاگ فرضي‌شان با خودتان!!!

2. هر مطلب جديدي كه مي‌نويسم و منتشر مي‌كنم، موجي از كامنتهاي تبليغاتي از جانب موتورهاي محترم اسپمر، روانه وبلاگ حقير مي‌شوند! و مطمئنّاً تأييد و انتشار آنها، گامي است در راستاي رسيدن آن بزرگواران به اهداف سودجويانه‌شان! به همين دليل، زين پس ببينيد چه بلايي بر سرشان مي‌آورم! شما هم بياموزيد!

3. سال نود و يك هم دارد به نيمه مي‌رسد ... آيا ما هم به نيم آنچه خدا از ما در اين سال مي‌خواست، رسيده‌ايم ...؟

4. اين روزها، ديگر رژيم جواب نمي‌دهد و بايد ورزش را سنگينتر كنم ... براي دو رقمي شدنم دعا كنيد!


برچسب‌ها: دل‌نوشت, خاطرات
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1391ساعت 23:1  توسط ميرمحمّد  | 

داستان سواد ما!

چند سالي دير رسيدم! در زمانه‌اي كه "عروس خانم" يك سال بعد "مامان‌خانم" مي‌شد، پدر و مادر گرامي من، چهارسالي منتظر شدند تا رواديد ما جور شد و پا به اين عالم فاني گذاشتيم! از آنجا كه خانواده پدري اصلاً نوه‌اي نداشتند و خانواده مادري هم نوه دختري، هنوز نيامده خيلي عزيز بوديم! و از آنجا كه خانواده پدري پسردوست بودند و خانواده مادري دختردوست، و از آنجا كه در آن دوران هنوز دانش بشر به بلوغ "سونوگرافي" نرسيده بود، قبل از تولّدمان، "محمّد" بابا بوديم و "زهرا"ي مامان!!!
تولّد ما، آن هم درست در روز عيد نوروز، آنقدر مبارك(!) بود كه پدربزرگ پدري يك نفس از بيمارستان تا خانه پدربزرگ مادري (خداي هردويشان را رحمت كند) بر ركاب دوچرخه 28 بكوبد و مژده آمدن "ميرزامحمّد" را بياورد! خجسته‌اي بوديم براي خودمان!
سرتان را به درد نياورم، به دليل همين خجستگي، از همان اوّل داراي چند مادر شديم! مادر عزيزم، مادرجان بزرگوارم (مادر پدرم)، خاله‌هاي مكرّمه و ... كه هريك به نوبه‌ي خود، سنگ تمام گذاشتند براي تعليم و تربيت اين حقير! اين شد كه در حوالي 5 سالي، سواد خواندن و نوشتن را آموختيم!
جهت اطّلاع شما عرض مي‌كنم كه سبك آموزشي مادر عزيزم، كاملاً با نظام آموزشي قديم و جديد و جديدتر (!) متفاوت بود! به جاي اين كه حروف را ياد بگيرم و از تركيب آنها كلمات را بياموزم، از همان اوّل املاي كلمات را يك به يك از مادرم مي‌پرسيدم و بعد از آموختن كلمات، با مهندسي معكوس (!) كم كم به حروف رسيدم! يك چيزي در مايه‌هاي آموختن تكلّم به زبان مادري و يا ياد گرفتن زبان چيني!!! بنده هم كه از همان اوّل به شدّت تشنه علم و دانش بودم (!) هر روز و هر ساعت واژه‌اي يادم مي‌آمد و مي‌پرسيدم و مادر عزيزم با حوصله و صبر، همان موقع آشپري يا خياطي يا نظافت يا هزار و يك كار منزل (كه مادران آن زمان مي‌كردند و مادران اين زمان نه!) جوابم را مي‌دادند ... .
حالا شما محاسبه كنيد طول و عرض حوصله و بردباري مادر عزيزم را براي آموزش انبوه لغات به اين كودك فضول و سرتق!
از خواندني‌هايم اينها يادم است:
1. نوشته‌هاي روي بسته‌بندي مواد غذايي! كه هنوز هم خواننده پر و پا قرصشان هستم!
2. اضافات روزنامه‌هايي كه باباي عزيز خيّاطم، به عنوان بسته‌بندي پارچه‌ها و لباسها استفاده مي‌فرمودند!
3. يك كتاب داستان كودكانه به نام "الاغ پير و گرگها!" كه عمق فاجعه‌ي اتّفاق افتاده در آن را از همين تيتراژش مي‌توانيد بفهميد!
4. يك كتاب شعر به نام "شهر هفتصدتا كلاغ" (كه چند سال پيش فهميدم سياسي بوده!) كه توي كاغذ و كتابهاي خانه مادربزرگ يافته بودم و با خاله‌هاي عزيز مي‌خواندم و چه كيفي مي‌كردم با سرنوشت قهرمانانش شَفي و دَفي!
5. و از همه مهمتر، كتابهاي خانه مادربزرگ پدري، كه اكثراً مثبت هجده كه چه عرض كنم، مثبت سي سال بودند و منِ پنج - شش ساله، با خواندنشان بسي مبهم مي‌شدم! اين عناوين يادم است: عاقّ والدين، امير ارسلان، طريق‌البكاء، توبه‌نامه، قصيده مشكل گشا، داستان راستان، ديوان جودي، سراج القلوب، حلية المتقين، مختارنامه، تعبيرخواب، سياحت غرب، موش و گربه عبيد زاكاني، ديوان حافظ، صد و ده حكايت (كه اين طفل معصوم، آن را Sodoodeye Hekayat مي‌خواند و ملّت را مي‌خنداند!)، پيوند دو گل يا عروس و داماد (!) و گناهان كبيره (!!!) باور كنيد اينقدر متفكّر و فهيم بوديم ما!
البتّه اين مطالعات وسيعمان، عوارضي هم داشت! از جمله اين كه اكثر سؤالهايي كه برايمان در مورد واژگان كتابها پيش مي‌آمد، موجب سرخ و سفيد شدن مخاطبمان مي‌شد و آخرش هم با "بزرگ بشي مي‌فهمي" و پذيرايي به صرف "نخود سياه" سر و تهش هم مي‌آمد!
گاهي هم پاسخهاي انحرافي، اين طفل معصوم را اقناع مي‌كرد! مثلاً يادم مي‌آيد زماني در يكي از اين كتب وزين، در مورد انواع كيفرهاي دنيوي و اخروي گناه ز*ن*ا نوشته بود! ما هم كه موهايمان از ترس سيخ شده بود، براي رفع ابهام در مورد اين واژه غريب به مادربزرگ محترمه مراجعه نموديم! ايشان هم بعد از سرخ و سفيد شدن موصوف، فرموند: "چيزي نيست ننه جان! همين كه مردي زني را كتك بزند!" و گمانم نطفه‌ي اين روحيه  "مخالفت با خشونت عليه زنان"،‌ همانجا در ما منعقد شد!
اين تازه اوّل ماجرا بود و ماجراها و فجايع عجيب و غريبتر، بعد از ورود به مدرسه رخ داد كه هروقت حال و حوصله داشتيد، برايتان مي‌گويم! پرگوييم را ببخشاييد!

غرض از نگارش اين سطور اين بود كه آي والدين گرامي! درس عبرت بگيريد از اين آيينه عبرت! و بپرهيزيد از زودآموزي كودكانتان! تو را به خدا آن نكته تربيتي طلايي ائمه عليهم السلام را به ياد داشته باشيد كه كودك، بايد هفت سال اميري كند ... بگذاريد بچه‌تان، بچگي كند!

يك درخواست: براي آمرزش رفتگان خودتان و من، مخصوصاً پدربزرگهاي عزيزم كه مردان خدا بودند، و من جانشان بودم و آنها هم جان من، صلوات بفرستيد ... .

برچسب‌ها: مشاوره, خاطرات
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1391ساعت 21:16  توسط ميرمحمّد  | 

باورهاي نادرست در مورد احكام نماز

اگر يادتان باشد، در مورد روزه و طهارت نوشتم، و وعده دادم كه در مورد احكام ديگر هم تا جايي كه بتوانم، چنين بررسي را در مورد برخي مسائل بكنم، در اين مطلب، به تاج سر بندگي، نماز، مي‌پردازم.

1. اذان و اقامه نمازهاي يوميّه، گرچه بسيار مورد تأكيد و سفارش است، ولي جزء واجبات نيست و بدون آن نماز باطل نمي‌شود. نمازهاي غير يوميّه هم، چه واجب و چه مستحب، اذان و اقامه ندارند.

2. براي نيّت نماز (مانند نيّت همه عبادات) لازم نيست حتماً چيزي را به زبان بياوريم و يا از دل بگذرانيم، همين‌قدر كه حواسمان باشد داريم كدام نماز را مي‌خوانيم و براي خدا هست، كافي است.

3. اگر نماز صبح قضا شد، لازم نيست حتماً در صبح ديگري خوانده شود، هر موقع روز مي‌شود خواند؛ همچنين در مورد ساير نمازهاي قضا شده.

4. نمازي كه بايد قرائتش بلند خوانده شود (صبح و مغرب و عشاء) قضايش را هم بايد بلند خواند، و همچنين نمازي كه بايد آهسته خوانده شود ... .

5. بالا بردن دستها براي تكبيرة الإحرام (و نيز ساير تكبيرهاي نماز)، انجام قنوت و سلام اوّلي نماز، مستحب هستند، و بدون آنها هم نماز صحيح است.

6. خانمها براي نماز بايد تمام بدن را بپوشانند، ولي اين پوشش لزوماً چادر نيست، يك لباس مناسب هم كه پوشش لازم را داشته باشد، كافي است.

7. گفتن الحمد لله بعد از خواندن حمد توسّط امام جماعت، و نيز انگشتر چرخاندن هنگام قنوت، و نيز دست به صورت كشيدن بعد از قنوت، و نيز صورت چرخاندن به چپ و راست بعد از سلام نماز، هيچكدام وجهي ندارند. بپرهيزيم از بدعت و خرافه ... .

8. اگر در هنگام كسي به شما سلام كرد، جوابش واجب است، حتّي اگر كودك باشد؛ و البتّه براي جوابش بايد بگوييد: "سلامٌ عليكم" و نه "عليكم السلام"

9. كساني كه نشسته نماز مي‌خوانند، بايد تا جايي كه امكان دارد، 7 نقطه‌اي كه بايد براي سجده روي زمين باشد را روي زمين بگذارند. و اگر بايد محلّ پيشاني‌شان بالاتر باشد، بايستي با پايه‌ يا ميز يا ... مهر را بالا بياورند و كف دستها بايد روي زمين باشد.

10. اگر در قرائت و تلفّظ درست حرف "ظ" مشكل داريد (مثل من!) ذكر ركوع را همان سه مرتبه "سبحان الله" بگوييد! به همين راحتي!

11. هر حركت اضافي، مبطل نماز نيست، در هنگام نماز، وقتي كه ذكري نمي‌گوييد مي‌توانيد يكي دو قدم حركت كنيد (تا جايي كه حالت نماز به هم نخورد) و نيز مادر مي‌تواند در هنگام نماز نوزادش را در آغوش گرفته و حتّي شير بدهد.

12. به فرزندتان يا رفيقتان گير ندهيد كه نماز ظهر و عصر را و مغرب و عشاء را سريع، پشت سر هم بخوان! اصلاً همين جدا خواندن (پنج وقت) مستحب است!

13. اصلاً كي گفته صورت با آرايش نماز ندارد؟! درست كه براي وضو نبايد مانعي از رسيدن آب به پوست باشد، ولي براي نماز، همينقدر كه مابين پيشاني و مهر مانعي نباشد كافي است.

14. بر روي كاغذ هم مي‌شود سجده كرد! مگر اين كه يقين كنيد از پنبه يا كتان تهيه شده!

15. نماز زيارت براي ائمه معصومين عليهم السلام است، نه براي امامزادگان.

16. بانوان گرچه در مقابل نامحرم بايد تمام بدن (به استثناي دستها تا مچ و گردي صورت، آن هم بدون زينت و آرايش) را بپوشانند، امّا در هنگام نماز اگر نامحرمي نبود، پوشاندن كف و روي پاها تا قوزك واجب نيست.

17. تمام اذكار نماز (بجز ذكر بحول الله ...) واجب است در حال سكون خوانده شوند.

18. در نماز جماعت، تبعيّت از پيشنماز در اعمال (حركات) واجب است، ولي در اذكار واجب نيست.

19. در تمام نماز (بجز سلام) جايز نيست غير خدا را مخاطب قرار داد؛ پس خواندن دعاي فرج (الهي عظم البلاء... كه در قسمتي از آن اهل بيت عليهم السلام را مخاطب قرار مي‌دهيم) و زيارات و ... در هيچ جاي نماز (از جمله قنوت) جايز نيست.

20. معروف است كه اگر كسي خداي نكرده چيز ناجوري خورد، يا كار ناجوري كرد، تا چهل روز نماز ندارد! و به همين خاطر به او مي‌گويند نبايد نماز بخواني! اين اشتباه است، ممكن است به خاطر آن گناه، قبول نماز در درگاه الهي سخت شود، ولي اين، تكليف الهي را از گردن گنه‌كار بر نمي‌دارد. اتّفاقاً به نظر من، آن بنده خدا بايد بيشتر به نماز و مناجات بپردازد تا گناهش پاك شود . مثل گذشته، بنده خوب و نازنين خداي مهربان شود ... .

در نوشتن اين مطلب، نگاهي هم داشتم به كتاب "مردم و برداشت‌هاي احكام" استاد "محمود اكبري" ببخشيد اگر قدري هم بي‌نظم و پراكنده شد! اگر موردي هم به ذهن شريفتان رسيد، امر بفرماييد تا اضافه كنم.


برچسب‌ها: احكام
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1391ساعت 18:8  توسط ميرمحمّد  | 

عطرباز

آدم عطربازي هستم! نمي‌دانم حُسن است يا عيب! فقط همين‌قدر مي‌دانم كه بيني‌ام (همان دماغ!) زود به يك رايحه عادت مي‌كند و بعد براي اين كه خودم هم بوي عطري را كه مي‌زنم حس كنم و لذّت ببرم، مجبور مي‌شوم دوز مصرفي را بالا ببرم و يا اين كه از عطر ديگري استفاده كنم، كه البتّه من راه دوم را برگزيده‌ام!

هر بار كه براي خريد عطر مي‌روم، از رايحه‌هاي مختلف، خريد مي‌كنم و معمولاً هر يكي دو روز از يك عطر استفاده مي‌كنم و بعد عطر بعدي و بعدي تا اين كه باز برسم به همان عطر اوّلي!

البتّه در خلال اين چندين و چندسال تجربه عطربازي، بعضي‌ها را واقعاً پسنديده‌ام و آنهايي را كه برايم خيلي عالي بوده‌اند و معمولاً به خودم (!) و دوستانم توصيه مي‌كرده‌ام اينها بوده‌اند:

باربريز ويكند، اُپن قهوه‌اي، آزارو ويزيت، مَكسي، بلو شادو، الأحلام و آخري‌ها هم استيشن و ورساچ.

امشب (ديشب؟!) هم به اتّفاق بانو، به دكّان عطّاري (!) رفتيم و ابتدا سراغ دو سه تا از بالايي‌ها را گرفتيم و بعد هم اين‌ها را خريديم:

ديزاير بلو: عطر خنك و دلپذيري كه وقتي سراغ باربريز را گرفتيم و فروشنده نداشت، اين را پيشنهاد داد و خوشمان آمد و خريديم! 8 گرم!

اُپن قهوه‌اي: همان رايحه آشناي اُپن، ولي با بوي گرمتر و ماندگاري بالاتر. البتّه نه به مرغوبيّت گذشته! 8 گرم!

دانهيل قهوه‌اي: اوّلش مخلوط بوي چوب داغ و فاستوني اتو خورده مي‌دهد! (اين تشخيصم فروشنده را خنداند!) ولي بعد از باد خوردن، رايحه‌اي عالي دارد! گرم و مناسب براي پاييز و زمستان! 8 گرم!

اينكانتو: سرد و ملايم، و البتّه در برخورد اوّل شبيه بوي هلو و طالبي عطر "فواكه" ... فروشنده گفت زنانه است، ولي خوب چه مي‌شود كرد وقتي خوشمان آمد ازش! 8 گرم!

آكوآ بولگاري: به خلاف اسم نچسبش (كه واقعاً نمي‌دانم درست فهميدم يا نه!) بوي محشري دارد! خيلي آشنا و خيلي غريب ... خنك است و فروشنده گفت ماندگاري زيادي دارد. 8 گرم!

آزارو كُرُم: كه به جاي آزارو ويزيت نازنين خريدم. بوي تند و تلخي دارد كه به مرور و با هوا خوردن، به خنكي مي‌زند و حسّتان را خوب مي‌كند! 8 گرم!

سي اچ مردانه: يكي از نعمتهاي خوب الهي كه براي اوّلين بار يافتمش! با رايحه‌اي خيلي شيك و روشن! 12 گرم!

و در آخر هم، فروشنده محترم محبّت فرمودند و 8 گرم از پيشنهاد ويژه‌شان را به عنوان اشانتيون تقديم نمودند: وان ميليون! (اسمش است! با قيمتش اشتباه نشود!) و واقعاً محشر است! در آن حد كه به مچ دستم ماليده‌ام و از سر شب همين‌جور بويش مي‌كنم و حالم خوب مي‌شود!

گمانم اقلّا تا شب چله بس باشد خريد امشب (ديشب؟!) و منتظر تجربيّات و پيشنهادهاي شما نازنينان براي خريد و عطربازي بعدي هستم!


برچسب‌ها: دل‌نوشت, خاطرات, يك تجربه
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم شهریور 1391ساعت 2:35  توسط ميرمحمّد  | 

پُف بر چراغ ايزد


امروز موجي از ابراز ارادت به حضرت پيامبر اعظم صلّي الله عليه و آله و سلّم به راه افتاده است ... موجي كه از تبرّا و نفرت از دشمنان حضرتش شروع شد و باعث آن هم اهانت عدّه‌اي كوردل بود به حضرت پاكش ...

1. يُرِيدُونَ لِيُطْفِؤُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَاللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَلَوْ كَرِهَ الْكَافِرُونَ ...
می خواهند نور خدا را به دهانهايشان خاموش کنند ولی خدا کامل کننده ، نور خويش است ، اگر چه کافران را ناخوش آيد ...

باور داريم اين آيه شريفه را ...  نور حقّ و حقيقت كامل خواهد شد، نشانه‌اش هم همين دست و پا زدنهاي جاهلانه آن بي‌خبران از نور!

2. وقتي زبان منطق و استدلال كم مي‌آورد و آدمها در مقابل حقيقتي به زانو در مي‌آيند، واكنش آنان از دو حال خارج نيست، يا اين كه در مقابل حق، سر تعظيم فرود مي‌آوردند و راه هدايت را مي‌گزينند، و يا اين كه زبان به فحّاشي و وهن مي‌گشايند!

3. نوزاد "بشريّت" با هبوط آدم عليه السلام زاده شد، مقارن نوح عليه السلام راه رفتن آموخت و معاصر ابراهيم عليه السلام به سخن آمد و با موسي و عيسي عليهما السلام به نوباوگي رسيد و دست در دست حضرت پيامبر اعظم محمّد صلّي الله عليه و آله و سلّم به بلوغ رسيد و عقل‌رس شد ... خداي را شاكريم كه "بشريّت" در دوران جواني خودش دارد اين نواهاي بدآهنگ را مي‌شنود و اين شنونده آنقدر عاقل هست كه حقّانيّت و مظلوميّت حضرت مصطفي را بفهمد و بر جسارت و خسارت آن بدخواهان بددهان، لعن و نفرت و نفرين بفرستد ... .


4. چاه‌كن هميشه ته چاه است! آمدند ضربه‌اي به اسلام بزنند، حالا مي‌خورند! نوش جانشان! مي‌بينيد و مي‌شنويد كه پاكستاني و مالزيايي و اردني و بحريني و افغاني و ترك و كرد و هندي و ايراني و ... همه اختلاف نظرهايشان را فراموش كرده‌اند و زير يك بيرق جمع شده‌اند و همه، فرياد شده‌اند ... روحي فداك يا رسول الله ...

5. و "رحمة للعالمين" از آن فراسوي دوردست، امّتش را تماشا مي‌كند و با همان لبخند كريمانه‌اش، براي ما [و حتّي آنان] دعا مي‌كند ... همه‌ي هست و نيستم فداي نام مقدّسش، ولي ما براي تكريمش چه كرديم كه حالا از توهين به وي چنين برآشفته‌ايم ...؟ بياييد يك گوشه كار را بگيريم ... اينجا ...


بند سوم را كه مي‌نوشتم، به اين فكر مي‌كردم كه اين جوان رعنا، هنوز مانده تا عاقل‌مردي شود ... دعا كنيد آن مرد مهربان بيايد و دست بر سر اين جوان بكشد و عقلش را كامل كند ... شب جمعه است ...

*پايگاه خبري صراط نيوز لطف داشته‌ است، و همچنين سايت گرامي حرف تو.

برچسب‌ها: دل‌نوشت
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم شهریور 1391ساعت 1:16  توسط ميرمحمّد  | 

هزار راه نرفته

امروز صبح، بعد از چند بار امروز و فردا، بالأخره نتايج آزمون سراسري اعلام شد و خيلي از عزيزانم، از بستگان دور و نزديك گرفته تا دوستان و آشنايان و صد البتّه دوستانم در فضاي مجازي‌ لبخندي پيروزمندانه زدند! يك تبريك درست حسابي بدهكارم به اين عزيزان و از صميم قلب برايشان آرزوي موفقيّت و شادكامي مي‌كنم و دو نكته را خدمتشان عرض مي‌نمايم:

1. در هر شهر و دياري كه هستيد، و هر رشته و گرايشي كه پذيرفته شده‌ايد، خادمي آقا را فراموش نفرماييد ... يادمان نرود كه هرجا هستيم، دقيقاً همانجا مورد توجّه امام زمانمان هست و مبادا طوري سلوك كنيم كه قلب مهربانش را برنجانيم ... حواسمان به همين نكته باشد، در امان خواهيم ماند از خطرات و مفاسدي كه ممكن است دامن‌گيرمان شود ... .

2. ميوه‌ي شيريني كه امروز بعد از سالها رنج و زحمت، نوش جان كرديد، درست است كه زحمت آبياري درختش را شما چندين سال كشيديد، ولي هرگز از "باغبانان مهربان" كه نهالش را كاشتند، فراموش نكنيد ... هرچه داريم و نداريم، از وجود نازنين پدر و مادرمان است ... قدرشان را بدانيم و همواره نزديك‌ترين دوستمان بدانيمشان.

دو نكته هم عرض مي‌كنم براي آن عزيزاني كه امروز، آنچه را كه دلشان مي‌خواست در سايت سنجش نديدند:

1. آيا واقعاً "هدف‌گذاري كلان" براي زندگي‌تان كرده‌ايد؟ اگر بله، قدري ديدتان را بزرگتر و افق نگاهتان را وسيع‌تر كنيد ... دانشگاه، تنها فرصت زندگي و دانشجو شدن تنها مسير سعادت نيست ... هزاران راه ديگر هست كه شما را به آن "هدف متعالي" مي‌رساند و شايد تحصيلات عاليه يكي از آن راه‌ها باشد.

بكوشيد و ننشينيد و اگر از اين راه موفّق نشديد، به بالاي سرتان نگاهي بيندازيد و از هزار راه نرفته راهي ديگر را برگزينيد ...

گمان مبر كه به پايان رسيد كار پير مغان

هزار باده ناخورده در رگ تاك است

2. دوچرخه‌ام را دزديدند، ملول شدم، مادرم گفت: اگر با آن دوچرخه، فردا تصادفي مي‌كردي، نمي‌گفتي اي كاش دزد مي‌برد و من سوار نمي‌شدم؟! گفتم چرا! گفت: حال دزديده‌اند تا فردا تصادف نكني! و من از ته دل خنديدم!

پشت پرده واقعاً معلوم نيست چه خبر است! از كجا معلوم دانشگاه رفتن، باعث سقوطمان نشود و باعث رشدمان شود ...؟ منفي‌نگر نيستم، ولي با ديد واقع‌نگر، كم نبودند كساني كه دانشگاه، نقطه‌ي سقوطشان شد ... .

وَ عَسَى أَن تَكْرَهُواْ شَيْئًا وَهُوَ خَيْرٌ لَّكُمْ

وَ عَسَى أَن تُحِبُّواْ شَيْئًا وَهُوَ شَرٌّ لَّكُمْ وَاللّهُ يَعْلَمُ وَأَنتُمْ لاَ تَعْلَمُونَ 


تبصره: خاطره‌اي عجيب دارم در مورد همين دانشگاه نرفتن يك بنده خدا، كه اگر مجالي بود و حوصله داشتيد، بگوييد تا برايتان تعريف كنم!

تكمله: امروز دو ميهمان عزيز داشتيم، پدر نازنينم و مادر گرانقدرشان ... همين‌جا ازشان تشكّر مي‌كنم كه آمدند و بركت به خانه‌ام آوردند ... . براي سلامتي مسافرانمان هم دعا كنيد ... .

تتمّه: در راستاي اتّفاقات اخير (!) به لطف خداي مهربان، پيش‌گويي آن بنده خدا نگرفت و حقير هنوز زنده‌ام و جوجه‌گان هم واكسنشان را نوش جان فرمودند و الحمد لله همه چيز رو به راه و همه جا امن و امان است!


برچسب‌ها: دل‌نوشت
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1391ساعت 23:2  توسط ميرمحمّد  | 

نه حرفي كمتر، نه حرفي بيشتر

پرده‌ي اول:
استاد به شاگردش فرمود: به زودي دچار شبهه‌اي مي‌شويد كه چون نشانه‌اي نداريد و راهنمايي هم در دسترس‌تان نيست نجات نخواهيد يافت مگر اين كه "دعاي غريق" را بخوانيد.

شاگرد پرسيد: آن چه دعايي است؟

و استاد:

یا اللهُ یا رَحْمنُ یا رَحِیمُ یا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ ثَبِّتْ قَلْبِی عَلَی دِینِکَ

شاگرد براي آن كه تكرار كند و درس را بهتر به خاطر بسپارد:

یا اللهُ یا رَحْمنُ یا رَحِیمُ یا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ و الأبصار ثَبِّتْ قَلْبِی عَلَی دِینِکَ

استاد فرمود: به راستی که خدای عزّوجل مقلب القلوب و الابصار است، اما آن‌چنان که من گفتم بگو:

"یا اللهُ یا رَحْمنُ یا رَحِیمُ یا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ ثَبِّتْ قَلْبِی عَلَی دِینِکَ"

و استاد مهربان، حضرت امام جعفر صادق عليه السلام، اينچنين درس امانت‌داري در نقل حديث و دعا و پرهيز از بدعت و كم و زياد كردن عبارات معصوم را به شاگردش (عبدالله بن سنان) داد ... .

پرده‌ي دوم:

مي‌گوييم شيعه‌ هستيم، و پيرو آن نورهاي پاك الهي، "پي رو" نه يك قدم عقب مي‌افتد و نه يك قدم جلوتر مي‌رود! و قرار شد كه در چيزهايي كه يادمان دادند، دخل و تصرّف نكنيم! همين امروز در همان مجلس ختمي كه داستانش گذشت، از زبان قاري محترم و براي بار چند هزارم شنيدم كه اتّفاقاً همين دعاي فوق‌الذّكر را كه امام خصوصاً روي آن دست گذاشتند و نهي كردند از دست‌كاري‌ش، موقع ختم جلسه به اين صورت خواندند:

یا اللهُ یا رَحْمنُ یا رَحِیمُ يا مقلّب القلوب، ثبّت قلوبنا علي دينك ...

خوب پدرجان من! مي‌دانم ادبيات عرب بلدي و مي‌تواني واژه مفرد را جمع مكسّر ببندي و ضمير مضافٌ‌اليه آن را هم جمع بياوري! ولي آيا لحظه‌اي فكر كرده‌اي كه حتماً چنين چيزي را ائمه ما هم بلد بودند و اگر لازم بود در جمع آن طور خوانده شود، حتماً توصيه مي‌فرمودند؟!

و اي خوانندگان گرامي! در ادعيه و زيارات، مبادا دخل و تصرّف كنيد! هماني را بخوانيد كه هست! نه يك حرف كمتر و نه يك حرف بيشتر! كه اگر فضيلتي به آن زيادت بود، مطمئن باشيد معصوم عليه‌السلام دريغ نمي‌كرد!

آخر دعاي سلامتي امام زمان عجّل الله فرجه (اللهمّ كن لوليّك ...) "برحمتك يا ارحم الراحمين" ندارد!

فرازهاي معروف زيارت عاشورا (إنّي سلمٌ ...) يك بار در متن آمده است! اگر تكرار لازم بود، مانند لعن و سلام آخرش مي‌گفتند كه تكرار كنيد (و جالب است كه آنچه دستور به تكرار داده‌اند -صد لعن و صد سلام- را تكرار نمي‌كنيم!)

در مورد فرازهاي كميل و ندبه و توسّل هم همينطور!

و هزاران مورد ديگر كه خودتان بهتر از اين حقير مي‌دانيد!


برچسب‌ها: دل‌نوشت, احكام
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1391ساعت 18:47  توسط ميرمحمّد  | 

براي قلب قاسم

شركت در مجلسي كه براي بزرگداشت عزيز از دست رفته برگزار مي‌شود، گاهي نه براي "ترحيم" و "غفران" آن سفر كرده، كه براي تسلّاي دل داغدار بازماندگان و "هم‌سوگي" با ايشان است. امروز به چنين محفلي رفتم ...
***

همكاري دارم بسيار بشّاش و آرام و مؤدّب و باوقار، كه هميشه خوش‌پوشي و خوش‌اخلاقيش زبانزد است. گمانم دو سال پيش بود و روزي بود نزديك تعطيلاتي چندروزه كه موقع صرف ناهار در جمع همكاران، وقتي گل مي‌گفتيم و گل مي‌شنيديم، به مناسبتي بحث از مسافرت شد و همان توصيه‌ها و آدرس دادنها و ...، و ديدم آن همكار خوبم ساكت و سر به زير، فقط لبخند مي‌زند. اينطور مواقع خيلي زود غم نهفته آدمها را حسّ مي‌كنم؛ صبر كردم و پس از جمع شدن بساط سفره، ازش پرسيدم كه شما برنامه‌تان براي سفر چيست؟

با همان حُجب و وقار هميشگي، پرده از دردي برداشت كه تا مدّتها فكر و دلم را مشغول كرده بود ... .

همكار مهربانم، فاطمه شش ساله‌اي داشت كه تا دو و نيم سالگي شادمان و شيرين‌زبان بود و هيچ مشكلي نداشت؛ تازه سي ماهه شده بود كه روزي مي‌بينند هنگام بالا و پايين رفتن از پلّه‌ها تعادلش را از دست مي‌دهد و ... . زياد طول نكشيد تا زماني كه لوكوديستروفي (Leukodystrophy) تمام اعصاب دخترك را تحليل برد و اولش راه رفتن و بعد حتّي حرف زدن را از دخترك گرفت و جلوي چشم مادر و پدرش مثل شمع آب شد ... .

اين بيماري با نرخ ابتلاي يك مورد در يك و نيم ميليون تولّد، امتحاني شد براي آزمودن بردباري پدر و مادر... و آن روز كه همكارم در موردش گفت، اقلّا سه سال بود كه فاطمه فقط جيغ مي‌كشيد، جيغ جيغ و جيغ ... و اين، باعث شده بود كه خانواده‌اش، نه خواب و استراحتي داشته باشند، و نه آرامش و آسايشي و نه امكان سفر و تفريح و ... . و اين سواي مصيبت درمان "بيماري خاص" بود كه هزينه‌هاي كمرشكنش، از همه چيز زندگي عقبشان انداخته بود ... .

معمولاً، كودكان مبتلا به اين بيماري، دو سال بيشتر دوام نمي‌آورند و بعد شمع جانشان خاموش مي‌شود، امّا آزمون همكار عزيزم، پنج سال و نيم طول كشيد و امروز، نه براي ترحيم و مغفرت آن غنچه بي‌گناه و پاك، كه براي آرامش دل مهربان همكار نازنينم به مجلسش رفتم و قرآن خواندم ... .

اين مطلب را نوشتم، براي بزرگداشت قلب صبور "قاسم" عزيزم كه با وجود اين همه درد، هرگز‌ خمي به ابرو نياورد و هرگز نمي‌توانستي بفهمي كه در پس اين چهره پر "بُشر"، "حُزني" سنگين بر دلش است.

قاسم بزرگوار! و هم‌سفر صبورش! شفيعه‌اي براي خودتان فرستاديد و بشارت بر شما كه امام شهيدِ همين امروز، حضرت صادق عليه السلام، فرمود:

پاداش مؤمن بر مرگ فرزندش بهشت است، صبر كند يا نكند ...

همان دم در خواهد ايستاد تا زماني كه پدر و مادرش را زودتر از خودش، وارد بهشت كنند ... .


برچسب‌ها: دل‌نوشت, خاطرات
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1391ساعت 15:34  توسط ميرمحمّد  | 

ناب‌ترين باور

يكم:

آفتاب اسلام كه طلوع كرد، پيامبري برانگيخته شد "رحمةً للعالمين" رحمت و آرام و هدايت براي همه‌ي همه‌ي بشريّت، براي كافر و مؤمن، ترسا و مجوس و مسيحي و يهودي ... محمّد صلّي الله عليه و آله و سلّم پيامبر همه شد ... . گروهي سر به فرمان الهي نهادند و ايمان آوردند و شدند "مسلمان" و گروه بيشتري نه، و بر همان كه بودند، ماندند ... .

پيامبر ما، پيامبر آنها هم هست، و اين كه هدايتش را نپذيرفتند، سايه‌ي رحمت آن "عالي‌مقام" را از سرشان كم نكرد و به همين خاطر، با تعبير "پيامبر اسلام" به شدّت مخالفم! محمّد صلّي الله عليه و آله و سلّم پيامبر همه است ... آخرين پيامبر و برترين پيامبر ... پيامبر اعظم... .

به نظرم تركيب "پيامبر اسلام" ساخته‌ي كساني است كه خواستند مرزبندي كنند و سهم‌بندي كنند و با زبان بي‌زباني اين گزاره نادرست را به مسلمانان تلقين كنند كه "پيامبران ديگر هم [در همین روزگار] رسميّت دارند و پيروانشان حقّانيّت و شما هم حدّ و مرز خود را بشناسيد و تلاشي نكنيد براي تبليغ دينتان! موسي به دين خود و عيسي به دين خود و "پيامبر اسلام" هم به دين خود!!!" گرفتيد نكته را؟!

دوم:

ما، جماعتي كه علي عليه السلام را خليفه اوّل مي‌دانيم، اعتقاد داريم كه معدن و منبع معارفمان، از آن مولاييست كه او هم بلاواسطه و بلافاصله، از محمّد صلّي الله عليه و آله و سلّم بهره برده است؛ پس اعتقادمان آن است كه پيرو واقعي پيامبر اعظم ما هستيم، و شيعه، يعني همان اسلام ناب و خالص و بقيه: "چون نديدند حقيقت ره افسانه زدند ..."

شيعه، مسلمان كامل و واقعي و حقيقي است و ايمان و عملش از همه بيشتر شبيه رسول الله (اسوة حسنة) است، پس اعتقاد داريم كه "اهل سنّت واقعي" هم ما هستيم، و بقيّه اين عنوان را ربوده‌اند! و زيركانه چنين به ما تلقين كرده‌اند كه "شما شيعه علي عليه السلام هستيد، ولي ما پيرو سنّت نبيّ صلّي الله عليه!"

سوم:

شيعه، اصيل‌ترين مرام و مسلك است؛ به قدمت ظهور اسلام و همه‌ مي‌دانيد كه اولين استعمال اين اصطلاح نيز بر زبان مبارك پيامبر اعظم بود كه "هذا و شيعته هم الفائزون ..."

تركيب "شيعه جعفري" را خيلي شنيده‌ايم و به كار برده‌ايم و در بيان فلسفه آن هم گفته‌ايم كه حجّت ناطق، حضرت امام صادق عليه السلام مروّج و مؤسّس اين مكتب بوده است. اين تركيب هم نوعي مرز بندي بوده در مقابل آناني كه خودشان را "حنفي و مالكي و حنبلي و شافعي" دانسته‌اند و چون مي‌خواستند‌ امام مؤسّس مذهب ما را هم، هم‌عصر و مقارن امام خودشان معرّفي كنند، از امام جعفر بن محمّد عليهما السّلام مايه گذاشتند ... .

به نظرم اين تركيب "شيعه جعفري" هم از همين جهت نادرست است، ما در اصل، مسلمان ناب و "شيعه محمّدي صلّي الله عليه و آله و سلّم" هستيم و در طول آن اسلام ناب، شيعه علوي و حسني و حسيني و جعفري و رضوي و ... .

مؤسّس مذهب ما (تنها مذهب حقّ) همان مؤسّس اسلام است: خداي رحمان و متعال؛ و بزرگترين مروّج آن هم، حضرت پيامبر اعظم صلّي الله عليه و آله و سلّم ... .


حاشيه مهم‌تر از متن: بياييد اعتقاد برترين‌مان را به برترين گفتار و عمل بياراييم، تا زبان بدگويان و بدخواهاني كه شيعه را به سستي و كاهلي و بي‌قيدي در عمل و تعبّد متّهم مي‌كنند بريده شود ... . اوّلين علامتش هم،‌ همان آخرين وصيّت امام نازنيمان باشد ...

لا یَنالُ شَفاعَتَنا مَن استَخَفَّ بِالصَّلاةِ

شهادت و عروجش، به ناسوتيان تسليت و به ملكوتيان تهنيت باد ... .


برچسب‌ها: دل‌نوشت, باور
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1391ساعت 21:20  توسط ميرمحمّد  | 

گشت ايمني

توي مشهد ما كه خبري نيست! اوضاع كاملاً امن و امان است (براي همه عزيزان!) و هركس هركار مي‌خواهد مي‌كند! ولي توي تهران ما گويا خبرهايي بوده و ظاهراً گشت ارشاد، به بعضي خواهران عزيز و دل‌نازك و حسّاسمان گير مي‌دهد و قلب برخي برادران عزيز و دل‌نازك و حسّاس را به درد مي‌آورد!
حكايت اين خواهران ما، حكايت راكبان فهيم و بافرهنگ و خردمندي است كه به زور جريمه و توقيف، بايستي كمربند ايمني را ببندند و يا اين كه كلاه ايمني را بر سر بگذارند! يعني بايد به زور حافظ جان خودشان باشند!



1. خانواده پدري‌م (منهاي پدر بزرگوارم كه گويا از محل كارشان مرخصي نداشته‌اند!)، عازم ايران‌گردي هستند و 12 همين امشب، پرواز دارند؛ محتاج دعايم براي سلامتي‌شان ... .

2. امروز، موعد واكسن چهارماهگي جوجه‌گان بود! با مراجعه به دامپزشك مربوطه و داروخانه گرامي (كه بنده خدا متصدّي‌ش اسلوموشن كار مي‌كرد و براي 1550تومان دوا، يك ربع وقتمان را گرفت!) واكسنشان را تهيه نموديم و به دليل رقّت قلبي كه اين رفيقتان دارد (!) (كه دل سوزن زدن به سينه يا گردن آن بي‌زبان‌ها را ندارد!) منتظر تشريف‌فرمايي فاميل بزرگوار متعلّقه گرامي هستيم كه بيايند و زحمتش را بكشند!

3. يكي دو روز رژيم‌شكني كرديم و الآن داريم از عذاب وجدان،‌ نِفله مي‌شويم! دعا كنيد اراده‌مان محكمتر شود تا هرچه سريعتر به آن هدف مقدّس (دو رقمي شدن!) برسيم!

4. فردا بيست و يكم شهريور است! سالگرد حملات يازدهم سپتامبر و نيز موعد آن قرار وحشتناك كه با هم گذاشتيم!!! يادتان هست؟! اگر فردا شب چيزي ننوشتيم، دعايش را به جان آن دخترخانم محترم خوزستاني بفرماييد! و فاتحه‌اي هم نثار روح اين حقير سراپا تقصير!

برچسب‌ها: دل‌نوشت
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1391ساعت 21:25  توسط ميرمحمّد  | 

معمار

خيال مي‌كنم "ديندار" هستم و خيال مي‌كنم كاري مي‌كنم براي رضايت قلب مقدّس حضرت آفتاب عليه السلام، ولي گاهي كه با خودم كه نه، با مردمان دور و برم خلوت مي‌كنم، مي‌يابم كه نه! خبري نيست! از همه عقبم ... از همه ...
تمام قد مي‌ايستم به احترام آن دانشجوي معماري، كه دلش در گرو معمار هستي است ... آن زائر مجاور دل‌خسته "آفتاب خاوران" كه در كشاكش دهر، هروقت كم مي‌آورد، پرسه زن حريم شمس‌الشموس مي‌شود و بعد همچون "سنگ زيرين آسيا" پايمردي مي‌كند به اعتقادش ...
من هنري نكرده‌ام با مسلمانيم! كه زاده خانواده‌اي هستم كه بسيار مسلمان‌تر از من بوده‌اند و پرورش يافته خانه و محيطي كه ايمان و عمل از در و ديوارش مي‌باريده است ... .
هنرمند اوست، كه پايمردي مي‌كند به اعتقادش، و به ديانت و تقوايش، وقتي استاد زبان‌درازي مي‌كند به انكار "خدا" و "قيامت" و هم‌كلاسي‌هايش پوز و نيش‌خند مي‌زنند و او باز هم بغضش را مردانه فرو مي‌خورد و از "خدايش" دفاع مي‌كند!
آري! او هنرمند است! و شاهكارش، شكستن آن بغض است، در نيمه شب، سر سجّاده‌اي به خوشبويي همان سجّاده كودكي‌ش ... .
و من مي‌دانم! دور نيست آن روزي كه خدايش از او دفاع خواهد كرد ... .

أَلَيْسَ اللَّهُ بِكَافٍ عَبْدَهُ ...


يادم رفت بگويم، خيال مي‌كردم بابا ندارد، ولي حسوديم شد وقتي ديدم روز پدر را به چه باباي مهرباني تبريك گفته ... .

تكميلي: اخلاص و مردانگي را بايد از او بياموزم ... بعد از نشر اين مطلب، براي اين كه مبادا شناخته شود، آدرس وبلاگش را حذف كرد ... "و آنان كه در زمين گمنامند، در آسمان مشهورترند ..."

برچسب‌ها: دل‌نوشت
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1391ساعت 20:47  توسط ميرمحمّد  | 

فقط به خاطر تو

همسرم زبون تشكّر نداره، هرچي بيشتر محبّت و خدمتش مي‌كنم، كمتر جواب مي‌گيرم ...

گاهي حتّي يك "دستت درد نكنه" خشك و خالي هم نمي‌گه! اصلاً لطفي كه به او مي‌كنم، وظيفه من مي‌دونه ...

اونقدر بي‌معرفت و بي‌چشم و رو و قدرنشناسه كه اصلاً خوبي‌هاي من به چشمش نمياد ...

خسته شدم از عشق و محبّت يك‌طرفه ... مهربوني از دو سره! كه از يك سر دردسره ... 

...

همسر شما، مخلوق ضعيف خداست، يكي مثل خودتان ... اين همه مهر و محبّت و فداكاري و خدمت بي‌دريغتان، خيلي ارزش دارد، خيلي! ارزشش بالاتر از آن است كه نيّت و انگيزه‌تان از اين همه خوبي، جلب محبّت و قدرداني يك مخلوق ضعيف و [شايد] بي‌معرفت باشد ... پس حواستان باشد اين گوهر باارزش را كجا و چطور خرج مي‌كنيد!

شما بهتر از اين برادرتان مي‌دانيد كه بهترين نيّت و انگيزه براي گفتار و رفتار آدمي، كسب رضايت و قُرب الهي است و بالاترين قدردان (شكور) آن دادار مهربان است ... پس، اگر خدمتي مي‌كنيد و يا محبّتي، با "او" معامله كنيد! حتّي اگر لبخندي مي‌زنيد به روي شريك زندگي‌تان، اوّلش قصد قربت كنيد! اگر خريدي مي‌كنيد و يا غذايي مي‌پزيد، برايش خودتان را مي‌آراييد، خانه را رُفت و روب مي‌كنيد، توي دلتان بگذرانيد "قُربةً عندالله..." و اينطوري خودتان را، كارتان را و زندگي‌تان را خالص كنيد ... فقط براي او ...

اين، چندتا نتيجه خوب دارد:

1. هيچ وقت مهرورزي و خدمتتان را بي‌ثمر نخواهيد دانست! چون باور داريد كه -اگرچه طرفتان قدرنشناس باشد- با كسي معامله كرده‌ايد كه خيلي خوب بلد است "اجر صبرتان" را بدهد ... .

2. هرگز از عشق‌ورزي و ياوري خسته نخواهيد شد ... وقتي ايمان داريد كه در ازاي هر لبخندتان و در بهاي هر قدمتان، آن ربّ نازنين ذخيره‌اي را برايتان فراهم مي‌كند ... .

3. پرخاش و بي‌ادبي و بي‌مرامي طرف، دلسردتان نخواهد كرد و اتّفاقاً اميدوارتر خواهيد شد! چون مي‌دانيد كه كار خير، كاري كه براي فقط "او" است، هرچه سختتر باشد، پاداش بيشتري دارد ... .

4. و خاطرتان جمع باشد! اگر ما ياد بگيريم خوب بندگي كنيم، او بلد است خوب خدايي كند! خداي مهربان، جوري كه فكرش را هم نمي‌كنيد، قلب همسرتان را به تسخير شما در‌مي‌آورد ... . خودش وعده داده كه اجر متّقين خالص را اينطوري بدهد:

 ... وَمَن يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَل لَّهُ مَخْرَجًا * وَيَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لَا يَحْتَسِبُ وَمَن يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ ...

كسي كه از خدا پروا كند، هم‌او برايش گريزگاهي مي‌گذارد و از جايي كه گمانش را نمي‌كند روزيش مي‌دهد و هركس بر خدا توكّل كند، هم‌او برايش بس است ...


برچسب‌ها: مشاوره, خانواده
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1391ساعت 20:56  توسط ميرمحمّد  | 

پراكنده‌ها (3)

اين يك پُست وابسته به پُست قبلي است!

1. وضعيّت رگ دستم به لطف خدا رو به بهبودي است! ممنون از لطف و احوال‌پرسي‌تان!

2. به لطف خداي مهربان، نيمه دوم افتتاحيه هم به خوبي و خوشي برگزار شد! باز هم ممنون از دعايتان!

3. مهمان گرامي، "آقا" تشريف دارند و چون ديشب به علّت تاريكي نشد دقيقاً رؤيتشان كنيم، امروز صبح به خدمتشان شرف‌ياب شديم، و فهميديم كه سفيدرنگ و خوشگل و البتّه خشن هستند! (چون مرغ‌جوجگانمان را خيلي "نوك‌نوازي" مي‌كنند!) و امروز متوجّه شديم بنده خدا خيلي خودماني و بي‌رودرواسي هستند و از همان دان مرغ و گندمي كه براي ساير دوستانشان مي‌خريم، مي‌خورند!!! ما را بگو كه ديشب كشف كرديم بايد "كنجاله سويا و ذرّت" برايش تهيه كنيم و امروز همه‌اش تشويش تهيّه اين توشه را داشتيم!

4. كارنامه امروزمان هم (شنبه بود خداي نكرده!) به لطف خدا بد نبود! صبح ساعت شش و ربع ترك منزل كرديم و شب ساعت بيست و يك و سي مشرّف شديم به همان منزل!!! و الآن هم (كه فردا شده!) داريم برايتان مي‌نويسيم!

مثل هميشه دعا كنيد، ذرّه‌اي، فقط ذرّه‌اي اخلاص در كارهايم باشد ... .


برچسب‌ها: دل‌نوشت, خاطرات
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1391ساعت 0:22  توسط ميرمحمّد  | 

بندگي عاشقانه

معشوق مي‌گويد: اگر دوستم داري فلان كار را بكن!

عاشق مي‌گويد: مي‌داني كه اصلا دلم نمي‌خواهد! ولي چون تو مي‌گويي، چشم!

***

بايدها و نبايدهاي الهي، دو دسته هستند، يكي آنهايي كه با عقل و ميل من هم جور هستند؛ يعني به راحتي مي‌توانم با وجدانم، حكمتش را بفهمم و به آن عمل كنم، مثل: دروغ نگفتن، مردم‌آزاري نكردن، احترام به والدين، نخوردن سمّ، انفاق و ...

دسته ديگر، چيزهايي هستند كه خدا گفته، ولي ممكن است من، با عقل نابالغم، فلسفه آن را درك نكرده باشم؛ مثل: نماز خواندن، روزه گرفتن، حفظ چشم، رعايت حجاب، نخوردن چيزهاي حرام و ...

مي‌گويم: معيار "عشق و بندگي" ما به آن دادار مهربان، مقدار تقيّد و تعبّد ماست به آن دسته چيزهايي كه ازمان خواسته، ولي فلسفه‌اش را نيافته‌ايم، و فقط و فقط به عشق او، و براي "عبوديّت" او پايبندشان هستيم، حتّي اگر خلاف ميلمان هم باشد ... . وگرنه، انجام چيزهايي كه عقل و دلمان هم آن را مي‌خواهد كه خيلي هنر نيست! هست؟!

بياييد عاشقانه بندگي كنيم ...




تكمله: صبح امروز، براي دومين بار رگ دستم را به فصّادي خبره  و خردمند سپردم ... و نمي‌دانيد بعد از تخليه آن همه خون سنگين و كثيف و تعديل مزاج "سوداوي" چه حال خوبي به آدم دست مي‌دهد ... . هماره، دعاگوي آن طبيب حكيم، و تيم پزشكي همراهشان هستم، كه ماهي يك بار به مشهد مي‌آيند؛ زيارت مي‌كنند و طبابت بي‌مزد و منّت ... پاداش خيرشان با دادار مهربان ... .

تتمّه: عصر امروز، افتتاحيه‌اي كه قبلاً عرض كرده بودم، برگزار شد، در نهايت آبرومندي و شكوه و با استقبال واقعاً درخور تقدير مخاطبين نازنين ... . از همه برگزاركنندگان و شركت‌كنندگان ممنونم و برايشان آرزوي موفقيّت و خوشبختي مي‌كنم ... دعا كنيد نيمه دوم افتتاحيه كه فردا برگزار مي‌شود هم به همين خوبي صورت پذيرد!

تبصره: به جماعت جوجگان مرغ‌نشده مان، عصر امروز يك مهمان گرامي ديگر هم اضافه شد! بوقلمون زيباي مجهول‌الجنسيّتي (!) كه صاحبخانه مهربان و گرامي‌مان محض رضاي خدا ابتياع فرمودند و محض رضاي خدا نگهداري‌ش را به ما سپردند! ما هم محض رضاي خدا داريم توي اينترنت تحقيق مي‌كنيم كه به اين زبان بسته‌ي پر سر و صدا چي بدهيم كه بخورد و بهش برنخورد! تا مراتب مهمان‌نوازي‌مان را ثابت فرماييم، محض رضاي خدا!!!

تنبيه: اين بود كارنامه جمعه عزيزمان، يك روز تعطيل! بيشتر از اين سرتان را درد نمي‌آورم، فقط براي بند آمدن نشتي خون محلّ زخم فصدمان دعا فرماييد! سايه‌تان مستدام!

برچسب‌ها: دل‌نوشت, خاطرات
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم شهریور 1391ساعت 23:39  توسط ميرمحمّد  | 

پنج پُست با يك بليت

پوزش‌نامه: "بامدادان که تفاوت نکند لیل و نهار" پي لقمه‌اي حلال از خانه‌مان بیرون می‌زنیم و شبانگاه "پلاسين معجر و قيرينه گرزن" به صورتی کاملاً جنازه شده برمی‌گردیم! هرچند در جاهایی که خدمت‌ می‌گزاریم، کمابیش دستمان به اینترنت می‌رسد، امّا فرصت و تمرکزی برای نوشتن نمی‌یابیم! (تازه اين مال روزهاي خوبمان است و از چندروز ديگر كه به سلامتي درسها شروع شود، كه ديگر واويلا!) در منزل هم، چند ساعتی که شبانگاه مزاحم وقت شریف اینترنت محترم می‌شویم، صرف خبرخوانی و پاسخ دادن ایمیلها و .... می‌شود، پس عذرمان را بابت دیر به دیر نوشتن بپذیرید!

هم‌شهري‌نامه:
يك جايي خوانده بودم: "بس كه دیوار دلم كوتاه است...هركه از كوچه ی تنهایی من می گذرد...به هوای هوسی هم كه شده، سركی می كشد و می گذرد ..." حالا مي‌آيند و مي‌گذرند، و به خيال خود غمگين‌مان مي‌كنند! ولي غافلند از اين كه رد شدن از همان زيرگذر پر از دود خانه هم‌شهري مهربانمان كافي است كه غم عالم را فراموش كنيم ... اصلاً مگر مي‌شود همسايه آن آقاي نازنين، كم بياورد؟
به نااميدي از اين در مرو، اميد اينجاست ... فزونتر از عدد قفلها كليد اينجاست ...

حرص‌نامه: اگر جوياي حال جوجگان مرغ‌نشده‌مان هستيد (به بند چهارم اينجا مراجعه فرماييد)، دست‌بوس (يا دست‌نوك!) هستند! و همچنان فقط مي‌خورند و هم‌چنان هنوز ثمري به جز توليد روزانه چندكيلو كود مرغي اعلا ندارند! البتّه اخيراً تغذيه‌شان را منحصر كرده‌ايم به دان مرغ و با توجّه به گرفتاري‌هاي مضاعف بنده، زحمت تر و خشكشان بيشتر به دوش متعلّقه محترمه افتاده است! دعا كنيد خداوند صبرشان (مان) دهد!

تشكّرنامه:
از شهرداري محترم مشهد صميمانه متشكّريم كه در بهترين موقعيّت زماني، طرح عظيم راه‌اندازي اولين خط BRT شهرمان را دست گرفته‌اند و در اين ايّام عزيز كه مصادف با آمدن سيل زوّار گرامي مي‌باشد، نصف خيابان امام رضا عليه السلام را شخم فرموده‌اند! و همچنين راهور ناجاي محترم راه‌بلد(!) كه در راستاي سامان‌دهي ترافيك اطراف حرم مطهّر، كلّا خيابان‌هاي منتهي به حرم را مي‌بندند و خلاص!
به راستي مديريّت بحران را بايد از اين بزرگواران آموخت!

التماس‌دعا‌نامه:
قبلاً در مورد طرح "كوچه خوشبختي" براي زوجهاي جوان در پُست "مربي‌گري تيمهاي پايه" برايتان نوشته بودم، به لطف خدا استقبال زوجها خيلي عالي بود، به جاي 50 زوج سهميه فرهنگسرايي كه سر مي‌زنم، تا الآن حدود 470 زوج ثبت نام نموده‌اند و فردا افتتاحيّه دارند و دعا كنيد به خوبي برگزار شود و دعا كنيد دل مجرّدآقاها هم مهربانتر شود و آنها هم همينطور پرشور بيايند و ثبت نام كنند!


برچسب‌ها: دل‌نوشت
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1391ساعت 7:23  توسط ميرمحمّد  | 

به یاد "همه" باش

این روزها، مشهد امام رضا علیه السلام، مجمع دلهای عاشق و جانهای شیداست. زائرین حضرت آفتاب، این مجال (روزهای نسبتاً معتدل‌تر شهریورماه، مابین ماه مبارک رمضان و مهر مهربان) را به نیکی غنیمت شمرده‌اند و به طواف حضرتش آمده‌اند.
برای همه مجاورین و زائرین حضرتش این جملات آشناست که "التماس دعای مخصوص! سلام ما را هم به آقا برسون، نایب‌الزیاره‌ام باش،‌ ویژه! و ..." امّا در آن هنگامه شور و شیدایی زیارت، که دل از دست می‌رود، و "صبر و طاقت و هوش ..." مگر یادمان می‌ماند که همه را یاد کنیم؟ آن هم خصوصی و ویژه!
این مطلب را می‌نویسم برای عزیزانی که در این محذوریّت قرار می‌گیرند، تا موقع زیارت، هیچکس را از قلم نیندازند!
در صفحات آخر کتاب شریف مفاتیح الجنان (صفحه 966 نسخه مفاتیح رایج در حرم مطهّر) دعایی هست به نام "عالیة المضامین" و یا "دعای بعد از زیارت ائمّه علیهم السلام" که همانطور که از نامش پیداست، پر است از مطالب و مضامین عالی معرفتی و اخلاقی و به نوعی می‌توان گفت، تکمیل کننده زیارت است.
یکی از فرازهای والای این دعای شریفه (که عرض من، ناظر به آن است بیشتر) حدود صفحه آخر آن است، آن جایی که از "اللهم صلّ علی محمّد و آل محمّد و اغفر لی ..." شروع می‌شود؛ جالب است بدانید در یک پاراگراف، هرکسی را که فکرش را بکنید، یاد کرده است و شریکش کرده در دعا و زیارتتان و شما را هم شریک کرده در دعا و زیارت آنان! ببینید:


... اَللّـهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد، وَاغْفِرْلى وَلِوالِدَىَّ، وَلاِِخْوانى وَاَخَواتى، وَاَعْمامى
... خدایا درود فرست بر محمّد و آل محمّد و بیامرز مرا و پدر و مادرم و برادران و خواهرانم و عموهایم
وَعَمّاتى،وَاَخْوالى وَخالاتى،وَاَجْدادى وَجَدّاتى،وَاَوْلادِهِمْ وَذَراریهِمْ،
و عمه هایم و دایى هایم و خاله هایم و پدربزرگها و مادربزرگهایم را و فرزندانشان و نژادشان
[فرزندان پدربزرگها و مادربزرگها می‌شود همه فامیل نسبی من!]
وَاَزْواجى وَذُرِّیّاتى، وَاَقْرِبآئى وَاَصْدِقائى، وَجیرانى وَاِخْوانى فیکَ مِنْ
و همسرانشان و فرزندان خودم و خویشانم و دوستانم و همسایگانم و برادران دینیم را
اَهْلِ الشَّرْقِ وَالْغَرْبِ، وَلِجَمیعِ اَهْلِ مَوَدَّتى مِنَ الْمُؤْمِنینَ وَالْمُؤْمِناتِ،
از اهل شرق و غرب عالم و تمام آنان که با من دوستى داشته و دارند از مردان و زنان با ایمان
اَلاَْحْیآءِ مِنْهُمْ وَالاَْمْواتِ، وَلِجَمیعِ مَنْ عَلَّمَنى خَیْراً، اَوْ تَعَلَّمَ مِنّى
زنده و مرده شان را و تمام کسانى که کار خیرى را به من یاد داده‌اند یا از من
عِلْماً، اَللّـهُمَّ اَشْرِکْهُمْ فى صالِحِ دُعآئى وِزِیارَتى لِمَشْهَدِ حُجَّتِکَ
علمى آموخته اند خدایا شریک ساز ایشان را در دعاى خیرى که کرده ام و زیارتى که از زیارتگاه حجّت
وَوَلِیِّکَ، وَاَشْرِکْنى فى صالِحِ اَدْعِیَتِهِمْ، بِرَحْمَتِکَ یا اَرْحَمَ الرّاحِمینَ ...
و ولیّت نصیبم شده و مرا نیز در دعاهاى خیر ایشان شریک ساز، به مهرت اى مهربانترین مهربانان ...

یادتان باشد دوستان! بعد از دعا و زیارتتان، این دعا (همه‌اش) را بخوانید و همه را شریک خیرتان کنید! از بابت تقسیم ثوابش هم نگران نباشید که به قول بزرگی، دعا کردن مانند روشن کردن چراغ است، نور می‌دهد، چه یک نفر از نور آن بهره ببرد، چه چهل نفر! آیا استفاده آن سی و نه نفر، از بهره نور آن یک نفر می‌کاهد؟!


* اگر تذکّر این نکته "آموختن کار خیری" بوده، این برادر کوچکتان (و همچنین استاد عزیزی که حدود 14 سال پیش این را یادم داد) هم امیدوار است بهره‌ای از دعاهایتان ببرد ... .
** این مطلب را در حرم مطهّر حضرت امام رضا علیه السلام نگاشتم ... به امید قبول حضرتش ... .


برچسب‌ها: یک تجربه
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1391ساعت 8:29  توسط ميرمحمّد  | 

مقبول مقتول

تاريك و روشن بامداد بشريّت، وقتي كه هابيل و قابيل تازه از روي پاي بابايشان بلند شدند ... نه! كمي بعدتر، كه رشيد شدند و كاربلد شدند و بعد عاشق و حاجتمند و آخرش كارشان كشيد به نذر و نياز ...

هابيل را خدا پذيرفت و قابيل را نه ... يادتان هست؟

قابيل: "مطمئن باش تو را مي‌كشم!"

هابيل: "خدا فقط از پرهيزكاران مي‌پذيرد ... اگر هم مي‌خواهي مرا بكشي، من به روي تو دست دراز نمي‌كنم ... از خدا مي‌ترسم ... ."

قابيل، سنگ بزرگي برداشت كه البتّه "علامت نزدن" نبود...

خون اوّلين مظلوم مهربان پرهيزكار به زمين ريخت...

...

اولاد هابيل هستيم آيا ... ؟

دست ظلم به روي كسي دراز نمي‌كنيم ... ؟

يا اين كه، قابيل هستيم، در دل، در خانه، در مردممان ... .

خداوند، پرهيزكارمان كند، باشد كه پذيرفته شويم ... .

* با نگاهی به آیات 27 و 28 سوره مبارکه مائده.


برچسب‌ها: دل‌نوشت
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1391ساعت 0:5  توسط ميرمحمّد  | 

ثبت نام خادمي

بارها ديده‌ام عزيزاني را كه از سر عشق و ارادت به حضرت ضامن آهو عليه‌السلام، و با سوداي پوشيدن رداي خدمت حضرتش،‌ به آب و آتش مي‌زنند تا اسمشان براي "كشيك افتخاري" در بيايد.
با كارگزيني آستان قدس اگر صحبت كني، مي‌گويند: "ليستي داريم از چندين هزار نفر متقاضي و چون اولويّت‌ها به نحوي است كه فُلان و بنا به قانون بَهمان ...شرط سنّي بايد X باشد و جنسيِت XY و مدرك تحصيليتان N و حراست آن گفته و حسابداري اين گفته ..." الي آخره! و آخرش هم چيزي دستگيرت نمي‌شود!
خيلي وقتها هم شده كه به اين حقير رو زده‌اند كه: "شما، آن طرفها، آشنا نداري...؟" و اينطوري مثلاً خواسته‌اند ميان‌بُر بزنند به كوي دوست! من هم كه البتّه نازك‌دل! روي احدي را زمين نمي‌اندازم، چه برسد به نورچشمهايم ... .
غرض از نوشتن اين پُست، ثبت نام اين عشّاق اهل بيت عليهم السّلام است، براي خدمت‌گزاري حضرت امام رضا عليه السلام، كه البتّه بدون محدوديّت سنّي و جنسيّتي و فارغ از سطح مدرك تحصيلي است؛ ساكنين تمام شهرها هم در اولويّت يكسان هستند، بدون تبعيض!
فقط قبلش، به عنوان معرّفي و يا توافق‌نامه و يا EULA و يا هرچيزي كه دلتان مي‌خواهد، چند كلمه حرف حسابِ اين برادر كوچكتان را گوش كنيد:

حرف حساب يكم: يادتان هست آيه شريفه 169 سوره مباركه آل عمران را؟
وَلاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُواْ فِي سَبِيلِ اللّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْيَاء عِندَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ
هرگز كشته‌شدگان در راه خدا را مرده‌ مپنداريد، بلكه زنده‌اند و در نزد پروردگارشان روزي مي‌خورند ...
و مي‌دانيد كه حضرت امام هشتم عليه السلام، افضل شهدا هستند و قطعاً از اشرفِ زندگان و روزي‌خوران نزد پروردگار مهربان... . اگر ذرّه‌اي در اين مورد شك كنيم، شيعه بودنمان نقص دارد!

حرف حساب دوم: من، حرم و محدوده خدمت‌گزاري به حضرت ثامن‌الائمه عليهم السلام را فقط همان فضاي محصور در چهارديواري نمي‌دانم كه لزوماً بايد با بازرسي بدني واردش شويد. من، سرتاسر رُبع مسكون اين كره خاكي (و بلكه همه گيتي) را حرم، قلمرو حكومت و سرزمين تحت اشراف حضرتش مي‌دانم، شما غير از اين فكر مي‌كنيد؟!

حرف حساب سوم: خدمت‌گزاري امام رضا عليه‌السلام، فقط چوب‌پر دست گرفتن و ويلچر هُل دادن و درباني و كفشداري و امثال آن نيست؛ گرچه هركدام به جاي خود تلاشي مقدّس و فعاليّتي لازم است، ولي به نظر شما، سرزمين تحت حكومت حضرت عالم آل محمّد صلوات الله عليهم اجمعين، فقط اينها را مي‌خواهد؟!

حرف حساب چهارم: فرض بفرماييد قلب و ديده‌مان بصير شده و حضرتش را چنانچه هست، بر مسند حكومت و ولايت ببينيم؛ حضرت امام علي بن موسي عليهما السلام، حكيمانه و عادلانه فرمانروايي مي‌كنند و مي‌دانيم كه از لوازم عدالت، گذاشتن هر چيزي سر جاي خودش است. به نظر شما، به حكومت و رياست حضرتش زيبنده است كه يك "پزشك" و يا "معلّم" و يا "وكيل" را به جاروكشي بگُمارد و يك "روحاني" يا "وزير" يا "صنعتگر"‌را به كفشداري؟ آري! حقير هم مانند شما مي‌دانم كه هركدام از اين خدمت‌ها در محضر آن مولا، مايه فخر و امتنان است، ولي اگر حرمش را همانطور كه گفتم به گستره جهان، وسيع ببينيم چه؟

حرف حساب آخر:
پزشك گرامي! مطبّ تو، گوشه‌اي از حرم امام رضا عليه السلام است، همانجا خادمي حضرتش را بكن ... خواستي خالص‌تر و ملموس‌تر نوكريش را بكني، همان 12 ساعت در هفته را كه عشقت مي‌كشد اختصاص دهي به خدمت حضرت، توي مطبّت بنشين، و شيعيان حضرتش را رايگان بپذير ... باور كن امام، اين خدمت را از تو بهتر قبول مي‌كند ...
استاد عزيزتر از جان! كلاس درس تو ....
قاضي ارجمند! محكمه قضاوت تو ...
وزير محترم! وزارتخانه تو ...
بانوي خانه‌دار گرامي! خانه تو ...
هنرمند فرهيخته! نگارخانه تو ...
كاسب نازنين! مغازه تو ...
روحاني مكرّم! و يا وكيل معظّم! دفتر كار تو ...

و جوان نازنين! اتاق شخصي تو ...


خوب! با قبول اين شرايط، حالا ثبت نام مي‌كنيم براي خادمي حضرت! عرض كردم هيچ محدوديّتي در ظرفيّت پذيرش نداريم! با هر جنسيّت و تحصيلات و سن‌ّ و شغل و ...! از همين لحظه هم شيفت كشيكتان شروع مي‌شود تا آخر عمر، حضور و غياب هم در ليست آن بالا، لوح محفوظ، ثبت مي‌شود ...
هر كه دارد سر همراهي ما ... بسم الله ...


السّلام عليك،‌ يا عليّ بن موسي الرّضا المرتضي ...

برچسب‌ها: دل‌نوشت
+ نوشته شده در  جمعه دهم شهریور 1391ساعت 17:31  توسط ميرمحمّد  | 

بايد بياموزم

بايد بياموزم، اگر نقطه ضعفي از عزيزي ديدم، سعي كنم با آن طوري رفتار كنم، كه عزيزم رنجه نشود، نه اين كه آن را اهرم و ابزاري كنم براي آزردنش، و براي سوزاندنش ... .

بايد بياموزم، همچنان كه درك شدنم توسّط ديگران، برايم خوشايند است و دلم را آرام مي‌كند، من هم بايد دركشان كنم، و دلشان را آرام كنم ... .

بايد بياموزم، آدمهاي اطرافم، "آدم" هستند، مثل خودم، آينه‌اي از نيازها و رازهاي خودم ... همانطور كه ديدمشان بخواهمشان، نه همانطور كه انتظار دارم شكل بگيرند ... .

بايد بياموزم، قبل از اين كه در دادگاه قلبم، كسي را محكوم كنم، حتماً بدون افراط و تفريط محاكمه‌اش كنم ... پيش‌داوري، ناشي از غريزه است، نه عقل ... .

بايد بياموزم، زندگي همين آمدن‌ها و رفتن‌هاست، همين زخم زدنها و بريدن‌ها، همين سوختن‌ها و ساختن‌ها ... اگر زندگي، خوشايندم شد، بايد به ايمانم شك كنم كه:

"الدّنيا سِجنُ المؤمن و جنّة الكافِر..."

خدايا! راضيم كن به رضاي خودت ...

پاورقي: در خانه اگر كس است، يك حرف بس است ....


امشب، در تلويزيون، لاشه سوخته چند خودرو را ديدم و داغ دلم براي آن دختري تازه شد كه بارها و بارها برايش باراني شدم ... حاضرم زندگي‌ام را بدهم، ولي او  يك بار ديگر هم شده،  هم‌خنده بابايش شود ... شما هم مثل من، با ديدنش، به ياد رقيّه مي‌افتيد؟

برچسب‌ها: دل‌نوشت
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1391ساعت 23:39  توسط ميرمحمّد  | 

باورهاي نادرست در مورد احكام طهارت

اگر خاطرتان باشد، قبلا در مورد برداشت‌هاي نادرست در مورد احكام روزه، مطالبي را عرض كردم (اينجا)
به ذهنم رسيد، در مورد بقيه احكام هم با نگاهي به اين شيوه، مطالبي را بنويسم؛ هم كاربردي‌تر است و هم بهتر به ياد مي‌ماند. و سعي مي‌كنم مواردي كه مي‌نويسم، طوري باشد كه مطابق نظر تمام مراجع، دُرُست باشد؛ در اين پُست، به احكام "طهارت" مي‌پردازم:

1. برخي افراد در برخورد با هر چيز جديدي، آن را آب مي‌كشند (خريد ظرف نو، مواد غذايي، كسي كه از بيرون آمده و ...) در حالي كه اصل در مورد همه اشياء، پاك بودنشان است؛ يعني همه چيزهاي دنيا پاك است، مگر اين كه يقين به نجس شدنشان داشته باشيد.
2. در احكام شرعي، چيزهايي كه پاك بودنشان لازم است، فقط بدن و لباس (در هنگام نماز) و محل سجده نمازگزار (مهر) است و آب و غذايي كه مي‌خوريم؛ پس لازم نيست پرده اتاقتان و كنترل تلويزيون و كارت گرافيك كامپيوتر و كفش فوتبالتان پاك باشد!
3. شستن و ضدّعفوني كردن سگ، حتّي اگر با شامپو بچه فلان و شامپو بدن بهمان هم باشد، ممكن است تميزش كند، ولي پاكش نمي‌كند!
4. اگر داخل بيني يا گوش يا دهانتان با خون يا نجاست ديگري نجس شد، آبكشي لازم نيست، بيرون آوردن آن چيز نجس، كافي است.
5. استفراغ نجس نيست، چه نوزاد شيرخوار، چه كودك، چه نوجوان و چه بزرگسال!
6. براي آبكشي فرش يا موكتي كه نجس شده، از بين بردن عين نجاست، و سپس دو مرتبه آب گرفتن (حتي با آب قوري) و بعد از آن، جمع‌آوري آب (هردفعه با دستمالي جداگانه) كافي است. پس گذاشتن تشت زير فرش و اصرار به شيلنگ‌كشي و استفاده از آب كُر و ... تلاشي غيرلازم است!
7. براي وضو و غسل، آب بايد به پوست برسد؛ ناخن و مژه مصنوعي، اكثر لوازم آرايشي، تاتوي موقّت (نقاشي روي پوست) و ... مانع رسيدن آب به پوست هستند.
8. تاتوي دائم (كه با تكنولوژي خالكوبي زير پوست انجام مي‌شود!) مانع رسيدن آب به پوست نيست!
9. رنگ كردن مو، براي كسي كه غسلي به گردن دارد، مانعي ندارد و غسل برمي‌دارد.
10. ظاهر بدن گربه و موش زنده، نجس نيست؛ اما موي بدنشان (و همچنين هر جزء ديگري از آنها و ساير حيوانات حرام‌گوشت) نبايد همراه نمازگزار باشد. پس غذايي كه تام و جري به آن ناخنك و يا حتّي زبان زده باشند، نجس نمي‌شود و خوردنشان (از نظر نجس و پاكي البتّه) هيچ اشكالي ندارد!
11. اگر در مورد نجس بودن چيزي شك كرديد، هرچقدر هم شكّتان نزديك به يقين باشد، حكم بر پاكي آن مي‌شود، و تحقيق هم در مورد آن لازم نيست! پس اگر چيز سياهي در برنج ديديد كه به فضله موش بودن آن شك كرديد، اعتنا نكنيد! و لازم نكرده سريع به مامان‌بزرگ زنگ بزنيد كه فضله موش چه شكلي است!
12. اگر چيز نجسي را آب كشيديد، و فقط رنگ يا بويي از نجاست در آن ماند، پاك است. پس باقي ماندن لكّه خون روي لباس شسته شده، يا بوي ناجور روي كهنه شسته‌شده ني‌ني اشكالي ندارد!
13. براي مسح سر، عرض يك انگشت و طول حدود يك بند انگشت هم كافي است. البتّه پهناي بيشتر و طول بيشتر، مستحبّ است، امّا واجب نيست.
14. مسح روي پا، به همان پهناي يك انگشت كافي است (از سر هركدام از انگشتان پا) ولي طولش بايد حتماً از سر يكي از انگشتان تا مُچ پا باشد.
15. جوهر خودكار،‌ جِرم ندارد و مانع رسيدن آب به پوست نمي‌شود.
16. جاهايي از وضو كه بايد شسته شوند، يعني صورت و دستها (نه اعضاي مسح) اشكالي ندارد كه قبلش خيس باشند.
17. مسح سر، چه با دست راست، چه با دست چپ، چه از بالا به پايين، چه از پايين به بالا، درست است.
18. در غسل، به خلاف وضو، موالات (پشت سر هم انجام دادن اعمال) واجب نيست؛ مي‌توانيد سر و گردن را جدا بشوييد، طرف راست را يك ساعت بعد،‌ جداگانه، طرف چپ را چند ساعت بعد، جداگانه‌تر!
19. همچنين، در غسل، به خلاف وضو، لازم نيست اعضا از بالا به پايين شسته شوند. پس مثلاً شستن پاي راست قبل از دست راست، اشكالي ندارد.
20. همچنين براي غسل لازم نيست بدن خشك باشد و لازم نيست حتماً رو به قبله بايستيم!
21. در هنگام وضو گرفتن، شستن وضو با دست چپ هم بلامانع است!
22. اگر وضو داشتيد و خداي نكرده خون‌دماغ شديد، يا بدنتان نجس شد، وضو باطل نمي‌شود،‌ فقط براي نماز بايد بدن و لباس را تطهير كنيد.

همين‌ها فعلاً! ببخشيد اگر پرحرفي كردم! و ببخشيد اگر كاستي داشت! اگر احياناً سؤال ديگري در همين موضوع به ذهن مباركتان رسيد، در نظرات ذيل همين مطلب منعكس فرماييد تا در صورت بلد بودن، انجام وظيفه كنم و بقيه رفقا هم استفاده كنند.

برچسب‌ها: احكام
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1391ساعت 21:47  توسط ميرمحمّد  |